یا
حق
شب
اول
باب
اول: یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
می خواهم چهل شب قصه بگویم
اما نمی دانم از کجا شروع کنم
به خودم می گویم برو از عشق بگو
عشق کهنه نمی شود
می خواهم به سراغ عشق بروم
یا شاید عشق به سراغ من می آید
شب اول حکایت بودن است
شب آخر حکایت نبودن
از بودن تا نبودن ما فاصله زیاد
است.
عشق ما را از خود بودن به خود
نبودن می برد
می خواهم با عشق به سرزمین
داستانها بروم.
در شهری نزدیک ،دور تر از خیال
من و تو،جوانی بود
جوان عاشقی بود. بود. عاشق
جوانی بود.
کودک بود که پدر و مادر
در قاموس او گم شد.
چه می گویم کودک 6ساله که قاموس
نمی فهمد چیست. کودک شش ساله حتی نمی فهمد جنگ چیست. کودک شش ساله فقط می
فهمد که پدر نیست، مادر رفت، برای همیشه. غم غربت همیشه بر دلش سنگینی می کرد.
غربت حتی در خانه عمو نیز بود. او را رها نمی کرد.
شبها قبل از این که بخوابد برای
خودش قصه می گفت، قصه شهری که قشنگ بود، قصه پدری که قدش آن قدر بلند بود که همیشه
برای بوسیدن او پدر کلی خم میشد. قصه مادری که آغوشش همیشه گرم بود برای گریه
کردن، وقتی کودکان همسایه او را بازی نمی دادند. اما بعد ها فهمید آن غم در مقایسه
با این غم که بچه ها او را یتیم بدانند و با او بازی بکنند مثل شادی است. همیشه
ابتدای قصه اش را دوست داشت چون پر بود از پدر و مادر. پر بود از صبح. اما همیشه
از آخر قصه اش می ترسید. چون از صدای موشک می ترسید. چون از انفجار می ترسید. چون
یادش می آید که رفته بود بستنی بخرد، بقالی بسته بود. رفت به بقالی کوچه بغلی اما
موشک را دید که رفت به کوچه آنها. وقتی به اینجا می رسید فقط و فقط به یاد پیراهن
سفیدی می افتاد که شب خاکستری شده بود آن قدر که خاکها را چنگ زده بود. یاد بستنی
می افتاد که هیچ وقت نخورد و دیگر نخورد هیچ بستنی را. یاد شب می افتاد و یاد
جنازه ای که ندیدش هیچ وقت. البته جنازه نه، جنازه ها. وقتی عمو در بهشت زهرا به
او گفت: نگاه کن جنازه پدر و مادرت را آوردند، و او از ترس نگاه نکرد. از آن وقت
بود که جنازه وارد قاموس او شد. چه می گویم بچه شش ساله چه می فهمد قاموس چیست.
بچه شش ساله از کفن و تلقین چه میفهمد. بچه شش ساله اما بودن و نبودن را می فهمد.
آن هم بودن و نبودن پدر و مادر. شب اول قصه او همین بود.
حکایت مشهد در سه پرده:
پرده اول : در حرم مونولوگ با حضرت معنا
ندارد،
همیشه دیالوگ است به شرطی که ما بفهمیم.
پرده دوم: باید بروم بپرسم که مستی بعد از
زیارت گناه است یا نه؟
پرده سوم: معجزه سنگین تر از آن چیزی است
که من و تو فکر می کنیم.
حتی اگر با چشم خود ببینی.
حتی اگر جلوی پنجره فولاد باشی
سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن
سلامتی سه کس، زندونی و سرباز و بی کس
سلامتی آزادی
سلامتی زندانیهای بی ملاقاتی
سلامتی باغبانی که زمستانش را از بهارش
بیشتر دوست دارد
"می خواهم این مونولوگ معروف فیلم اعتراض را ادامه بدهم
البته به سبک خودم":
سلامتی کودکان یتیم
سلامتی یتیمانی که در قاموسشان
پدر معنایی
گنگ دارد
سلامتی آنانی که مادر همچون آواز خوشی است
آوازی که در غبار سالها گم شده است
سلامتی فرهاد ها
که عشق است به عشقشان
سلامتی مجنون ها
که بودن لیلی ها را معنا کردند
سلامتی عاشقان خاموش
سلامتی پروانه ها
که اشک شمع حقشان است
سلامتی باد صبا
که یادش رفته است دروغ بگوید
سلامتی حافظ
سلامتی کودکانی که فال حافظ می فروشند
"خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت
قصه ماست که در هر سر بازار بماند"
سلامتی کودکانی که وزن می کنند
اضافه وزنهای من و تو را، که می توانست
کمبود وزنهای آنها را فراموش کند
سلامتی واکسی محله ما
که نه تحریم می شناسد نه تورم
واکسش همیشه همان است
نه کمتر نه بیشتر
سلامتی نانواها
سلامتی بقالها
سلامتی لوطی ها
سلامتی آنان که خودشان هستند
نه کمتر نه بیشتر
اصلا ما که بخیل نیستیم
سلامتی همه
که نامردی نابودی عشق است
پس سلامتی عشق
سلامتی حضرت عشق
"آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"
یا علی
امیدوارم حضرت ابوفاضل همیشه نگهدار حسین رضا زاده باشد .
بهترین حرف در کنار کشیدن حسین رضازاده از دنیای قهرمانی این
شعر سیاوش کسرایی است.
خلاصه ای از این شعر را می آورم
حرفی برای گفتن نیست:
جهان پهلوانا صفای تو باد..... دل مهرورزان سرای تو باد
بماناد نیرو بجان و تنت.....رسا باد صافی سخن گفتنت
مرنجاد آن روی آزرمگین.....مماناد آن خوی پاکی غمین
بتو آفرین کسان پایدار.....دعای عزیزان تو را یادگار
روانت پرستنده راستی.....زبانت گریزنده از کاستی
دلت پر امید و تنت بی شکست.....بماناد ای مرد پولاد دست
هلا رستم از راه باز آمدی.....شکوفا، جوان، سرفراز آمدی
طلوع تو را خلق آیین گرفت.....ز مهر تو این شهر آذین گرفت
که خورشید در شب درخشیده یی...دل گرم بر سنگ بخشیده یی
نبودی تو و هیچ امیدی نبود.....شبان سیه را سپیدی نبود
بیاد تو بس عشق می باختند.....همه قصه درد می ساختند:
((که رستم به افسون ز شهنامه رفت....نماند آتشی، دود بر خامه رفت
دریغا ز رستم که در جوش نیست....مگر یاد خون سیاووش نیست؟))
به یلدا شب خلق بیدار باش.....براه بزرگت هشیوار باش
تو آن شبرو رهگشاینده یی.....یکی پیک پر شور آینده یی
که در تنگنا کوچه نام و ننگ.....که خلق آوریدست در آن درنگ
عزیزا! نه من مرد رزم آورم.....یکی شاعر دوستی پرورم
ز تو دل فروغ جوانی گرفت.....سرودم ره پهلوانی گرفت
درودم تورا باد و بدرود هم.....یکی مانده بشنو تو از بیش و کم
که مردی نه در تندی تیشه است....که در پاکی جان و اندیشه است
البته "زمان" من ادامه ندارد چون نتوانستم ادامه بدهم شاید بعد.
اما زمان ادامه دارد...
خداحافظ قهرمان...
امروز از تلویزیون جام تختی را تماشا می کردم. از بچگی عاشق
کشتی بودم. نوبت به کشتی حیدری و دلیری رسید. عاشق کشتی های علیرضا حیدری بودم. 10
سالم بود که علیرضا حیدری در کراسنویارسک روسیه مدال برنز گرفت. آن روز از رادیو کشتی
را دنبال می کردم. همان موقع بود که فهمیدم کشتی یعنی چه.
حیدری در وقت اول هنوز کشتی
گرم نگرفته بود مثل همیشه زیر یک خم های خودش را شروع کرد و در یک دقیقه اول 4
امتیاز از دلیری گرفت. خیلی خوشحال شدم. حیدری را دوست داشتم چون از بچگی عاشق سبک
کشتی گرفتن او بودم. بی باک و دلیر کشتی میگرفت. خوشحال بودم که حیدری دوباره می
خواهد کشتی بگیرد و در المپیک مدال کسب کند. آنهم مدال طلا که در المپیک قبل حقش
بود و به آن نرسید. خوشحال بودم که دوباره حیدری را در المپیک می بینم. حیدری وقت
اول را با قدرت برد. منتظر بودم که وقت دوم هم شروع بشود و حیدری را باز جنگنده
ببینم. اما...
حیدری به سمت مربی اش نرفت، چهار گوشه تشک کشتی را بوسید، و با پیروزی
از کشتی خداحافظی کرد. هیچ کس فکرش را نمی کرد. اما حیدری آمد و نشان داد که
قهرمانان باید یک روزی خداحافظی کنند تا قبل از اینکه فراموش شوند. حیدری برای
همیشه در ذهن ها خواهد ماند. همه پیروزی ها و شکستهایش. نا خود آگاه اشک در چشمانم
حلقه زد. قهرمانی دوران کودکی تا جوانیم برای همیشه از کشتی خداحافظی کرد، آن هم
با پیروزی قاطع تا ثابت کند هنوز می تواند اما به احترام قهرمانی و مردانگی می رود
تا بقیه بتوانند. کل سالن به احترام حیدری بلند شده بود، قهرمانی که شکستش در المپیک سیدنی هنوز خیلی ها را ناراحت
می کند، قهرمانی که آن قدر به کورتانیدزه باخت تا یاد بگیرد او را شکست بدهد. هیچ وقت فراموش نمی کنم خوشحالی او را در
المپیک آتن هنگامی که کورتانیدزه را شکست داد. به اندازه یک طلا خوشحالی او می
ارزید.
همه سالن او را تشویق می کرد، همه در بهت بودند هرکسی رفت تا او را در
آغوش بگیرد. اما خود حیدری ساکت بود، بغض عجیبی در گلو داشت، بغضی که از من و تو
بیشتر حرف دارد. خداحافظی برای یک قهرمان سخت است....
کشتی فلسفه عجیبی دارد، جوری با گوشت و خون این ملت آمیخته شده است که
حالا حالا ها فوتبال باید دنبال توپش بدود تا به کشتی برسد.
زنده باد حیدری قهرمان محبوب دوران خوب زندگی من
زمان یک جریان
سیال در پس زمینه زندگی ماست. هر لحظه در ذهن ما با زمان معنا دار
می شود و اگر بخواهیم قدری واضح به موضوع نگاه کنیم ما لحظه را با
گذر زمان تعریف می کنیم و کمی واضح تر ما یعنی بودن منوتو باهم در
یک ظرف زمان خاص و این با هم بودن در یک ظرف زمان مشخص یعنی شکل گرفتن لحظه. همین
با هم و جاری بودن در زمان است که به زمان هویت و شخصیت می بخشد. اگر زمان هویت نداشته باشد آن وقت لحظه های ما
هویت خود را از دست می دهند و اگر لحظه های ما هویت خود را از دست بدهند آن وقت ما
هویت خود را از دست خواهد داد و اگر ما هویت خود را از دست بدهد وای به حال جامعه
که تشکیل شده از ما های بسیار .
این ظرف زمان را ما از ادبیات عرب به ارث برده
ایم و اگر خوب به آن نگاه کنیم می بینیم ایهام لطیفی در خود دارد. ظرفهای زمان
زیادی را می شناسیم الان، حالا، فردا، امروز، دیروز، هفته، ماه، سال حتی سال بعد و
حتی تر چند سال بعد. اگر به آنها خوب دقت کنیم هر کدام یک کاسه اند. البته هم هر
کدام یک کاسه جدایند و هم باهم یک کاسه اند. چون حالا جمعی از الان هاست و امروز
جمعی از حالا ها و فردا جمع حالای فرداست بعلاوه امروز امروز. و می توانیم این
روند را تا هفته و ماه و حتی سال و حتی تر چند سال ادامه دهیم. اصلا زمان یعنی
ادامه دارد. اگر کاسه ها را با آن پر نکنیم هدر می رود و اگر هدر برود دیگر دست
یافتنی نیست و اگر این هدر رفتن در حجم زیاد باشد پاچهی شلوارمان خیس می شود و
اگر دبی این هدر رفتن بالا برود ما غرق می شویم و این غرق شدن در زمان چیزی
جز روزمرّگی یا روزمرگی ما نیست و روزمرگی و عادت به وضع موجود
یعنی مرگ تدریجی ما. اگر بخواهم قدری مطلب را ریاضیزه بکنم ظرف زمان یعنی انتگرال
گرفتن از جریان ممتد زمان در بازه ای خاص.(از این به بعد اول شخص می نویسم چون
ما دچار مرگ تدریجی شد). این بازه ها هرچه کوچکتر باشند کنترل کردن آنها سخت
تر است و از همین روست که پشیمانی در یک لحظه رخ می دهد، اما موفقیت نیاز به مدت
زمان دارد. و همین بازه هاست که به زمان شخصیت می بخشد و می توان این شخصیت را در
بازه های کوچک تر زمان تقسیم کرد و به لحظه ها شخصیت بخشید و آنها را از دست نداد.
آنگاه در سایه یک بازه بزرگ است که بازه های کوچکتر شخصیت پیدا میکنند.
اگر بخواهم در
مسیر زمان جلو بروم حالا مشتق زمان است در این لحظه و اگر بخواهم به آینده بروم
نیاز به یک مثال ساده دارم. من مسائل دوبعدی را راحت تر از مسایل سه بعدی حل میکنم
چون از یک بعد دیگر بر مساله اشراف دارم اما اگر بخواهم یک مساله سه بعدی را حل
کنم کشیدن شکل آن و حل کردنش نیاز به تمرکز و درک قویتری دارد چون خود من در فضایی
سه بعدی زندگی می کنم.
حال اگر بخواهم در زمان جلو بروم باید از حصار زمان خلاص شوم. این خلاص شدن یعنی استفاده از ماهیتی که مجرد از زمان است. این ماهیت مجرد هم می تواند فکر باشد و هم روح.
ادامه دارد
عشق برای همه شناخته شده است.
عشق اصالت وجودی عاشق است و
عاشق اصالت وجودی معشوق.
حال که معشوق وجود دارد
پس خداست که عاشق ماست.
پس خدا باید وجود داشته باشد تا عشق باشد.
پس خدا هست
می خواهم برای عشق شعری بگویم
به دنبال قافیه و ردیف می گردم
به یاد حرف دوستی قدیمی می افتم:
" قافیه های شعر من با تو ردیف می شود"
یادم می آید کسی گفت نباید به دنبالش بروی خودش می آید
اما اگر نیامد چه ؟
سر کوچه رفتم، گفتم شاید آنجا اتفاقی رد بشود و من او را ببینم
قافیه را نمی گویم عشق را می گویم.
البته اول قافیه می آید بعد عشق و یا
شایدم اول قافیه را می بازی بعد می آید
بردن یا نبردن قافیه به ردیف ربط دارد
شاید کارت ردیف شود برد و باخت مهم نیست
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
سر کوچه آشنای قدیمی را می بینم، آشنای دوران کودکیم را
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
نمی دانم شاید عشق راه و روشی داشته باشد که من نمی دانم
شاید برای آنکه بخواهی از عشق بگویی باید دستور زبان بلد باشی
"آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست که تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست نهاد."
نمی دانم کوچه به کوچه دنبالش می گردم اما
" بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم"
گفتم شاید دور باشد صدایش زدم
" آنکه می گوید دوستت میدارم
خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است
عشق را ای کاش زبان سخن بود "
کسی گفت مرا صدایش نزن عشق دیگر خاموش است در دوران مدرن ما
می گویم یادش بخیر همدم شبهای یلدا
" از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند"
تنها نبودم در کوچه، گویا خیلی ها به دنبال او می گردند
" عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند"
خیلی ها هم خواب بودند اما خود را به بیداری زده بودند.
" غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند"
دنبال نشانی از او می گردم
"خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد,
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
.....نرسیده به درخت.....
دو قدم مانده به گل"
اما او آشنا تر از این نشانی هاست
"همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی"
نمی دانم کوچه عجیبی است، عجیبتر مردمان آینده و حال و گذشتهی آن
" با صبا در چمن لاله سحر میگفتم که شهیدان که اند این همه خونین کفنان"
سرگردان کوچه به کوچه می روم، وه چه خوش است این سرگردانی
باید رفت در پیچ کوچه های خم اندر خم
باید خواند سرود
باید شنید از بلبل داستان
باید خوابید زیر سایه ی چنار
باید شنا کرد در جوی آب
باید مست شد از بوی بهار
باید خندید به باد پاییز
باید گریست به گریه ی شمع
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
یا علی مدد
یا حق
گویند در شهری آوازه ی عشق جوانی پیچیده بود. پیر طریقت این شهر روزی
جوان را نزد خود خواند. از او پرسید: پسر! مثال عشق آن دختر نزد تو چون است؟
گفت: در آب صورت ماه می بینم.
شیخ ما گفت: بدبخت اگر گردنت نشکسته بود مستقیم خود ماه را می دیدی!

