روضه پست مدرن
روضه پست مدرن...۳ آبان ۷۷ بود..من یک پسرک ۱۰ سال..از
مدرسه به خانه برگشته بودم..غروب بود..ساعت ۴ بود...کاش نبود..کاش زمان
همان لحظه می ایستاد..تلفن زنگ زد..از همان موقع همیشه از زنگ تلفن می
ترسم..سخت است خب..مادرتلفن را برداشت..آنجا بود که فهمیدم رنگ پریدن یعنی
چه؟ رنگش نپرید..رنگ صورتش رفت..خیلی کوتاه به من و علی گفت:زهیر تصادف
کرده است و در راه بیمارستان..زهیر پسرخاله ما بود و هست..از سمنان به
تهران آوردنش..در دامغان غریبانه تصادف کرده بود..سمنان قطع امید کرده
اند..به اصرار خاله ام..که برای من اسوه صبر بوده و هست..آورده بودنش
تهران.یادم میاید..اما اشک هم میاید..مادر میدانست تمام است..اما من
امیدوار بودم..تازه دوماه بود مادربزرگ رفته بود..من نفهمیده بودم هنوز مرگ
را..بچه بودم..۱۰ سال..شب شد..اصلا کل آن روزها شب بود..خاله آمد..و من
دیدم شکسته شدن را..فهمیدم یک شبه پیر شدن را..تو گویی همان جا بود که
فهمیدم چگونه زینب یک شبه پیر شده بود..پسر بزرگش آمد..مرد نای حرف زدن
نداشت..بعد از ۱۳ سال لحظه لحظه آن جلو چشمانم رژه می رود هنوز..گاهی وقتها
این حافظه خوب کار میکند لعنتی..کجا بودم..تهران آبان ۷۷..شبش خواستم
بخوابم نشد..زهیر برادر بزرگم بود..یک جورهایی الگو..لالایی آن شب گریه های
خاله بود..فردایش همراه پسرخاله رفتم بیمارستان..اولین بار بود فهمیدم
کلمه سردخانه یعنی چه؟آمبولانس جنازه را برد و امید من برای شوخی بودن همه
این قضایا رفت..آخر میدانید زهیر خیلی شوخ بود..روضه را طولانی نکنم..جنازه
را بردیم شهرمان..و تلخ ترین لحظه عمرم دیدن همه خانواده بود..آنجا بود که
فهمیدم خواهر و برادر دوقلو یعنی شیون یک خواهر بی برادر..فیلم روی دور
تند است..این روضه را باید زود تمام کنم..نماز میت را که خواندند شب شده
بود..آنجا دیدم شبانه دفن کردن یعنی قرآن خواندن یک مادر در قبر پسر.قبر
نوه کنار مادربزرگ..پدربزرگ هم که ۵ سال قبلش دق کرده بود آمده بود
تماشا..شب بود..کسی او را ندید..فقط من او را دیدم..لبخندی زد و اشاره کرد
حرفی نزنم..من هم هنوز به کسی نگفته ام آن شب پدربزرگ آمده بود..شما هم به
کسی نگویید..باور نمیکند..بوی خاک تازه..یادم هست وقتی خاک را داشتند
میریختند دایی علی را هم دیدم..البته من هیچ وقت دایی علی را ندیده
ام..مادربزرگ من را به دایی معرفی کرد..دایی تبسم کوتاهی کرد..مانند همین
تبسم محوی که در قاب عکس روی دیوار است..اه..قرار نبود برای شما تعریف کنم
دایی هم آمده بود.. اه من چقدر خنگم..مادربزرگ..دستانش بعد از مرگ هم همان
گرمای سابق را داشت..آمده بود دخترش را دلداری دهد..آخر می دانید..خودش
جوان از دست داده بود..می فهمید دخترش را نباید تنها بگذارد..بگذریم..روضه
طولانی شد..آخر شب که همه داشتن می رفتند..برادر بزرگتر کناری ایستاده
بود..محکم..مثل مرد..البته من دیدم که پدرش کنارش بود..کس دیگری متوجه نشده
بود..دستش زیر بغل پسرش بود که پسرش محکمتر بایستد..پدری که ۲۰ سال قبلش
همه خانواده را سپرده بود به پسر بزرگتر..بگذریم..همه اینها را گفتم که
بگویم زهیر خوب بود..خیلی..مرد بود..مرد..خیلی مرد..مرد هم رفت..
اه یادم نبود نامه باید کوتاه باشد
حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن..
شادی روح همه رفتگان این نوشته..فقط یک حمد و سوره
اه یادم نبود نامه باید کوتاه باشد
حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن..
شادی روح همه رفتگان این نوشته..فقط یک حمد و سوره
+ نوشته شده در جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰ ساعت 17:3 توسط فرزان
|
للحق