نوشته های یک نیمه شب تابستانی گرم
به نام خدا
ما، کف خیابان
این حرفهایی که می گویم را چهارسال است درز گرفته بودم که مبادا دهانی باز کنم و نگویم...شاید بیشتر بخاطر خودم بود که این حرفها را نگاه داشته بودم. پاری وقتها اما باید این ها را جایی گفت که دل سبک بشود،می خواهد بعد چهارسال باشد. حکایت مولا و چاه از سر ما زیاد است، ما کجا و درد دل شبانه مولا با چاه کجا، او درد آدمیت را برای چاه می گفت و ما درد که نه، لوس بازی های بچگانه مان را در همه جا هوار می زنیم. بگذریم.
می ترسیدم این حرفها ماجرا را خراب کند. از شما چه پنهان خراب شد، اما چه خوب که خراب شد
می دانی، دو خانه که کیلومترها از هم فاصله داشته باشند، حتی اگر پنجره هایش رو به هم باز شود، بازهم کیلومترها فاصله دارند، و تلاش بیفایده است.
می دانی، سال قبل هم خانه او ی دیگر، نزدیک بود، اما آن قدر دیوارهایش بلند بود و بی پنجره که هیچ راهی به آن نبود، آن وقت من میماندم و دیواری برای حسرت خوردن
فقط دو سه نفر فهمیدند حکایت درد ناگهانی قلب من در سال قبل زیر آسمان را، می دانی، ناراحتی ام از آن رسیده ها نبود، ناراحتی ام و فشاری که به این قلب تنها آمد از نرسیده هایی بود که در دلم نگه داشتم و هیچ وقت نفرستادم، چون هیچ وقت عادت نداشته ام جواب بدی را بدهم. بدها را واگذار کرده ام به خودشان و خدای خودشان. همان چهارسال قبل، عهد کردم که هیچ نگویم...
نه اینکه من خوب باشم، اصلا، اما لااقل خودم می دانم و خدای خودم و اگر بدی کرده بودم، چشیده ام جوابش و عقابش را.
این قصه ادامه ندارد.
تمام شد.
للحق