سربازی...پشت در روزهای جوانی
سخت است، این که کار و زندگی را ول کنی و دو ماه بروی آموزشی و وقتی بر میگردی، مطمئن نباشی که چه بر سرت میآید و کجا باید ادامه خدمت را بگذرانی و آیا می توانی کار کنی، درآمدت چه می شود و هزار سوال دیگر... فوران سوالهایی که این روزها سرم را پر کرده اند و برای فرار از این هجوم بی امان سوالها، خودم را مشغول تمام کارهای ناکرده ام کرده ام.
همه رفقا کلی توصیه و نصیحت که زن بگیر تا سربازی راحت تر شود، و جواب من در برابر همه آن مواعظ و پندها، لبخند خشکیده ای بود که گوشه لبم میماسید : نشد خب، بهتر، بگذار با خیال راحت سربازی را بروم.
و خداوند خدا خوب میداند حال آن ته دلم را، که هنوز که هنوز است، شبها برایش "خود"ش قصه میگوید تا خوابش ببرد و نگذارد فوران سوالها، فکر خسته ام را از این خسته تر کند.
سربازی دارد میآید، همین قدر نزدیک است که خم شوم و بند پوتینهایم را ببندم...
للحق