حال ما...

للحق
دو مادر بودند که ادعای مادری کودکی را داشتند، کار بالا گرفته بود و دو مادر بی توجه به گریه و زاریهای کودک که در خاک کوچه مشغول گریه بود و از بس گریسته بود حال خوبی نداشت، دعوای شدیدی راه انداخته بودند و گیس و گیس کشی...زنی دیگر که وارد کوچه شده بود، بی آنکه خود را درگیر دعوای آن دو کند، آمد و مادرانه کودک را در آغوش گرفت و بوسید و گرد و خاک از چهره کودک قصه ما تکاند...آن دو زن دعوای خودشان را رها کرده بودند و دلداریهای مادرانه را گوش می دادند که کودک را ناز و نوازش می کرد... و سیعلم الذین ظلموا...
پیرمرد درویشی در کوچه می رفت و به آواز بلند می خواند:
باز هوای وطنم...وطنم آرزوست
خیمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست
گشته ام از زهد ریایی ملول
ساقی توبه شكنم ، شكنم آرزوست
باز هوای وطنم ، وطنم آرزوست
خدمت رندانه به دیر مغان
درد شراب كهنم ، كهنم آرزوست
چشمه ی خورشید ، دلم را گداخت
نور به جای كفنم ، كفنم آرزوست
باز هوای وطنم آرزوست
دست سحر دامن گل را درید
جامه ای از آن به تنم آرزوست
رقص كنان تا بر تو ، بر تو پركشم
بال چو مرغ چمنم ، چمنم آرزوست
در پی باغ خواندن بلبل به باغ
رفتن زاغ و زغنم ، زغنم ‌آرزوست
باز هوای وطنم ، وطنم آرزوست
دست سحر دامن گل را درید
جامه ای از آن به تنم آرزوست
رقص كنان تا بر تو ، بر تو پر كشم
بال چو مرغ چمنم ، چمنم آرزوست
در پی باغ خواندن بلبل به باغ
رفتن زاغ و زغنم ، زغنم آرزوست
باز هوای وطنم ، وطنم آرزوست
خیمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست

نوشتک 56

للحق
خزان که شروع شد برگ های درخت من هم ریخت...خزان امسال، خزان سردی بود...درختم همه برگهایش ریخت و سرما زد به آن...البت بین خودمان بماند درخت من ریشه در باد داشت..درختی که ریشه در باد داشته باشد که درخت نمی شود...می شود؟شاید مجبور شوم بهار درخت دیگری بکارم...همه چیز بسته به زمستان است...زمستان...زمستان...حواست به درخت من باشد...او دیگر جانی ندارد...
اصلا..بیا..بیا زمستان جان...جان این درخت را بگیر...جان من بگیر...بهار در پیش است...و من درخت دیگری خواهم کاشت...
این بار می خواهم درختم را در خاک بکارم...درخت مرا چه به باد...درخت باید در خاک باشد...باشد که روزی سربلند کند و از خاک به افلاک برسد...از زمین تا آسمان...
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم...