حال ما...
للحق
دو
مادر بودند که ادعای مادری کودکی را داشتند، کار بالا گرفته بود و دو مادر
بی توجه به گریه و زاریهای کودک که در خاک کوچه مشغول گریه بود و از بس
گریسته بود حال خوبی نداشت، دعوای شدیدی راه انداخته بودند و گیس و گیس
کشی...زنی دیگر که وارد کوچه شده بود، بی آنکه خود را درگیر دعوای آن دو
کند، آمد و مادرانه کودک را در آغوش گرفت و بوسید و گرد و خاک از چهره کودک
قصه ما تکاند...آن دو زن دعوای خودشان را رها کرده بودند و دلداریهای مادرانه را گوش می دادند که کودک را ناز و نوازش می کرد... و سیعلم الذین ظلموا...
پیرمرد درویشی در کوچه می رفت و به آواز بلند می خواند:
باز هوای وطنم...وطنم آرزوست
خیمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست
گشته ام از زهد ریایی ملول
ساقی توبه شكنم ، شكنم آرزوست
باز هوای وطنم ، وطنم آرزوست
خدمت رندانه به دیر مغان
درد شراب كهنم ، كهنم آرزوست
چشمه ی خورشید ، دلم را گداخت
نور به جای كفنم ، كفنم آرزوست
باز هوای وطنم آرزوست
دست سحر دامن گل را درید
جامه ای از آن به تنم آرزوست
رقص كنان تا بر تو ، بر تو پركشم
بال چو مرغ چمنم ، چمنم آرزوست
در پی باغ خواندن بلبل به باغ
رفتن زاغ و زغنم ، زغنم آرزوست
باز هوای وطنم ، وطنم آرزوست
دست سحر دامن گل را درید
جامه ای از آن به تنم آرزوست
رقص كنان تا بر تو ، بر تو پر كشم
بال چو مرغ چمنم ، چمنم آرزوست
در پی باغ خواندن بلبل به باغ
رفتن زاغ و زغنم ، زغنم آرزوست
باز هوای وطنم ، وطنم آرزوست
خیمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۰ ساعت 19:45 توسط فرزان
|
للحق