خزان
که شروع شد برگ های درخت من هم ریخت...خزان امسال، خزان سردی بود...درختم
همه برگهایش ریخت و سرما زد به آن...البت بین خودمان بماند درخت من ریشه در
باد داشت..درختی که ریشه در باد داشته باشد که درخت نمی شود...می شود؟شاید
مجبور شوم بهار درخت دیگری بکارم...همه چیز بسته به زمستان
است...زمستان...زمستان...حواست به درخت من باشد...او دیگر جانی ندارد... اصلا..بیا..بیا زمستان جان...جان این درخت را بگیر...جان من بگیر...بهار در پیش است...و من درخت دیگری خواهم کاشت...
این بار می خواهم درختم را در خاک بکارم...درخت مرا چه به باد...درخت باید
در خاک باشد...باشد که روزی سربلند کند و از خاک به افلاک برسد...از زمین
تا آسمان... خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... راحت جان طلبم وز پی جانان بروم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳۹۰ ساعت 11:47 توسط فرزان
|
للحق چون صوفیان به حالت رقصند و مقتدا ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم