للحق
ايستگاه بعد:امام خميني
"سیاهه
سیاهه
رنگیه"
چشمان باز پسرک از پنجره به بیرون خیره بود
"سیاهه
سیاهه
رنگیه"
نفس می کشید
به سختی نفس می کشید
"خدایا دوستت دارم"
پسرک ده ساله می زد
"رنگ بعد از سیاهی زیباست
چقدر رنگ زیباست
خدایا دوستت دارم"
پسرک نفس می کشید
"خدایا مردم چطور با دماغشون نفس می کشند؟"
دهان پسرك به سختي باز و بسته ميشد
ايستگاه بعد: ملت
"خدايا چرا مادرها هميشه گريه مي كنند؟
خدايا چرا مادرم هميشه شبها
وقتي فكر مي كند من خوابم
گريه مي كند؟
خدايا چرا مادرم هميشه غم دارد؟
خيال مي كند من نمي فهمم
اما هربار كه مي بوسدم
مي فهمم باز گريه كرده است"
مادر دستش را محكم تر كرد
"آه چقدر اين مترو ترمز مي زند؟"
با هر ترمز مترو بند دل مادر پاره ميشد
ايستگاه بعد:بهارستان
چشمان پسرك هنوز خيره بود
" آن آقاهه نمي دونم تو چي داره حرف مي زنه
اما هرچيزي هست بايد جالب باشه
حتما داره واسش قصه ميگه
كه اونو گذاشته دم گوشش
راستي خدا جون
چرا ما از اينها نداريم؟
نه ولش كن
مادر كه قصه مي گويد بهتر است"
ايستگاه بعد: دروازه شميران
"نمي دانم چه كار كنم
به هر جايي مي برمش فايده اي ندارد
خدايا خودت كمك كن"
مادر دسته كالسكه را محكم تر مي گيرد
ایستگاه بعد: امام حسین
"خدایا چرا بقیه مردم کالسکه سوار نمی شن؟
خدایا چرا برای 10 ساله ها کالسکه نیست؟
خدایا چرا این قدر کالسکه ها را کوچک ساختی؟"
چشمان پسرک هنوز باز بود
ایستگاه بعد: شهید مدنی
"این بار از کی پول قرض کنم؟
نمی دانم به کی دیگر می شود رو انداخت؟
خدایا روزی همه دست توئه
امیدم هیچ وقت ناامید نمیشه
چون امیدم توای"
ایستگاه بعد: سبلان
نگاه جوانکی به کالسکه افتاد
دلش لرزید
داشت با خودش فکر می کرد
چرا باید چنین شود
در همین فکر بود که همراهش دوباره زنگ خورد
" الو سلام عزیزم..."
ایستگاه بعد: فدک
"راستی خدا
آدمها چرا همش تو فکرن؟
چرا کم می خندن؟
من دلم می خواد زیاد بخندم اما
سختمه
لبام سخت وا میشن
خدا جون دوست دارم
چون به من خنده را یاد دادی"
ایستگاه بعد: گلبرگ
مترو ترمز می زند
کالسکه از دست مادر در می رود
اما
همه مترو کالسکه را می گیرد
بند دل مادر هنوز پاره نشده است
ایستگاه بعد: سرسبز
"خدایا چقدر حال داد
تا الان این قدر خوب نبود
نمی دونم چی شد
ولی یک دفعه همه چیز تکون خورد
خدایا چه قدر حال داد!
خدا جون دوستت دارم
اما چرا مادرم رنگش پرید
آهان
لابد او هم خوشحال شد
خدا جون شکرت که مادرم خوشحال شد"
پاهای پسرک به سختی در کالسکه جمع شده بود
ایستگاه بعد: دانشگاه علم و صنعت
جوانی ایستاد
کیفش را روی دوشش گذاشت
"حتما دانشجوست
خدایا
کاش پسر من هم می توانست درس بخواند
کاش او هم می توانست مهندس شود
اما
خدایا هرچی می دی شکرت
هر چی هم می گیری شکرت
خداجون حالا این پله ها را چه کار کنم
هر دفعه با این پله ها مشکل دارم
خدایا خودت کمک کن
امیدم تو ای
امیدم هیچ وقت ناامید نمی شود"
مادر برخواست
مترو ایستاد
در باز شد
مادر خواست کالسکه را از در بیرون ببرد
اما کالسکه پرواز کرد
مردان شهر قصه من
هر کدام گوشه ای از کالسکه را گرفتند
مادر خوشحال شد
پسرک خوشحال تر
"چقدر دوست پیدا کردم"
بیرون برف می آمد
"خدایا شکرت کالسکه ها چتر ندارند
خدایا دوستت دارم
چقدر برف زیباست
چقدر خنک است..."
خنده بر لبان پسرک رویید
پسرک به راحتی خندید
مادر خندید
برف خندید
شهر خندید
کفرش به کنار
خدا هم خندید
این بار حافظ حرف می زند
کاری به روند زمانی قضیه نداشته باشید
"بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
واندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله های زار چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت"
تمت...
دوستان عادت ندارم توضیح بر متن بدهم اما
نه آن پسرک گدا بود
نه مادرش
گدا ماییم
البته ما خودم و کسانی را می گویم که
مشکلی برای گدا بودن ندارند
آن پسرک مثل ماها نبود
آن پسرک اگر سخت نفس می کشید
اگر پاهایش به سختی جمع شده بود...
بگذریم
فقط برای وجدان خودم نوشتم که همه بدانند آن پسرک
و مادرش گدا نبودند
من هم از رئال و سو رئال سر در نمی آورم
آدمهای چهل شب من همه رئال هستند
چون خود من رئال هستم
این متن آخر در جواب به ناصر بود و باقی رفقا
تمت....