شبانه ها...

للحق

من: به تو هم میگم:

شب ها قبل خواب

با خدا حرف بزن!

خیلی حال میده!

اون قدر حرف بزن که خوابت ببره

حرفهای خوب خوب بزن

قربون صدقه اش برو

ازش تشکر کن

باهاش مشورت و درد دل کن

او:

این کارو کردم

جالب بود

ولی یه کم به نظرم اومد با در و دیوار صحبت میکنم

من:

نه خب...

به این فکر کن که خدا همه جا هست

خودش گفته: ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم

در و دیوار از ما دور هستن

یک چیزی همین جوری: سوره مائده یک جاییش هست که:

علیکم انفسکم

یعنی بر شما باد به خودتان و نفستان

تو عرفان می گن

که اصلی ترین راه رسیدن به خدا

شناخت نفس

حدیث نفس یک خوبی داره

اون هم این که

خودتی و خدا

و وقتی نفس به مرحله درک تنهایی خودش در برابر خدا میرسه

اون وقت که به خیلی جا ها می رسه

آدم ها وقتی تنهایی خودشون رو می فهمن

و دلشون می شکنه

اون وقته که اوضاع فرق می کنه

مهم فهمیدن تنهایی

و اینکه خدا همه چیز ماست

پدر و مادر، زندگی، همه و همه...

ذات ی دارن

اما

ذات هیچ چیز در دنیا پایدار نیست

جز

ذات خدا

و همه چیز به ذات خدا قیام کرده

ذات ما هم به ذات خدا تکیه داره

ولی مشکل ما آدمها این که حواسمون پرت میشه

خیلی چیزها هست که حواسمون رو پرت می کنه

در و دیوار، شهر و آدم ها ، برد و باختها

آدم وقتی حواسش رو جمع کنه

تازه

می فهمه که چه خبره

میان عاشق و معشوق هیچ حجاب حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز...

او:

سنگین بود حرفاتون

سعیمو میکنم

دوباره امشب امتحان میکنم

من:

هر وقت دلت گرفت

گریه کن...

برو خوش باش

شبت شاد

او: چشم...

من: از طرف من

روی ماه خدا رو ببوس

او: چشم، ایشالا که بتونم...

پ.ن. او یکی از دانش آموزهای خیلی خوب من است، کسی که شش سال است می شناسمش.


مرثیه‌ای برای خزان جوانی‌ام

للحق

خزان...زمستان تمام می‌شود و من هنوز در خزان...مدتهاست که درونم از جوش و خروش افتاده است و اینک من، مردی در آستانۀ 25 سالگی، مردد مانده‌ام و در انتظار آینده.

 مدتهاست صدایم برای خندیدن تمام شده‌است. اگر دو شب پیش هم که پیش بچه‌ها بودم و فوتبال را با شاگردانم دیدم، فریاد زدم و خندیدم، نه از شوق گل زدن میلان به بارسلونا، بلکه از خستگی‌های درونم بود.

امروز با خودم خلوت کردم، 5 ماه است که کمتر خندیده‌ام و اگر هم خنده‌ای بوده، گذرا بوده و ناپایدار. اما این نخندیدن، برایم خوب بوده است. باعث شده است تا به نقد خودم بپردازم، واکاوی زوایای پنهان شخصیتم را انجام دهم و بازسازی سرزمین درونم را آغاز کنم.

کار بسیار پیچیده و سختی است، در هر لایه از شخصیت، با تکه‌ای از خودت روبرو می‌شوی و هنگام قضاوت فرا می‌رسد: درست بوده یا اشتباه!؟

به قول استاد، آدم مثل فرش می‌ماند، تار و پود ها را خودت می‌سازی و بعدها باید جوابش را هم بدهی. اگر یک پود، خراب باشد، فرش از نقشه می‌افتد و خراب می‌شود.

این خزان و زمستان درونم، منتظر بهار است. هیچ‌گاه در عمرم به یاد نداشته‌ام که این گونه منتظر بهار بوده باشم...منتظر بهار هستم...بهار جوانی...

تمت

باز هم چهل شب

للحق

حکایت، حکایت حیرانی است و سرگشتگی، حکایت گم شدن در چهارچوبها و مرزهای این دنیاست، وقتی میفهمی خط کش­ت به هیچ کدام از اتفاقات این دنیا نمی خورد و در ظاهر تو آدم طرد شده ای هستی در گوشه ای از دنیا که قرار نیست کسی تو را بفهمد.

قرار نیست که کسی بفهمد که گاهی یک لبخند می تواند کل دنیا را عوض کند،حتی اگر در اوج خستگی های روحی و جسمی باشی،

کسی نخواهد فهمید گاهی یک صحنه تا آخر عمر قرار است گاه و بی گاه یادت بیفتد و هر بار تکرارش برای تو مساوی است با سلاخی کردن خاطرات و خونآبه ای که مطبوع است، خونآبه دلی که مخزن خاطرات شده است و آن قدر مطبوع هست که طعمش به یاد می ماند. شوخی نیست دل را سلاخی کردن، مگر می شود یادت برود که دلت را سلاخی کرده ای...کشتزار خاطرات را هرچند وقت یک بار باید به آتش کشید...شاید سیمرغی برخواست و در آسمان پرواز کرد...سیمرغی از اعماق دل به سمت بی کران آسمان

و باز هم حکایت سرگشتگی و حیرانی، حیرانی...حیرت...

این روزها حیرت دارم، فهمیده ام که نمی دانم چه باید کرد و کجا رفت و چه گفت و چه شنید...

این حیرت و سرگردانی لذت بخش است، مانند وقتی که یادت می افتد ویک سوره توحید می خوانی و گاهی همین یک سوره توحید آن قدر می چسبد که نگو و نپرس

خودم را باز کرده ام و ریخته ام بر روی دایره، واکاوی و بازبینی گذشته ای که رفته است، شاید همان سلاخی کردن خاطرات هم جزیی از فرایند این روزهایم باشد...

م.ب دارد می رود عراق زیارت...صحبت که به نجف کشید، حس خوب دل تنگی برای آن سرزمین مقدس بازهم به جانم افتاد...دل تنگی برای صفای نجف، کربلا و کاظمین وسامرا...و مسجد کوفه

این نوشته پراکنده را نوشتم برای فرداهایی که به امروزم بنگرم و ببینم که چه روزگار درهمی را پشت سر گزارده ام...

گزارش تمام

تمت

حرکت

به نام او...

خیلی ها،که شبیه من یا تو یا دیگران هستند، صبح جمعه دعای ندبه می خوانند، و در فرازهای این دعا، از خدا می خواهند که منجی را برساند...منجی ای که در فلسفه بودنش گفته اند: حکومت عدل بر پا خواهد نمود...

اما لایه اصلی این فلسفه بودن، که بسیاری آن را نا دیده می گیرند این است که این تحقق حکومت عدل، مستلزم همراهی و همگامی مردم است، و این همراهی را می توان از خطبه مولایمان علی در آن هنگام که جماعت بسیاری برای بیعت رو به سوی او آورده بودند دریافت، آن گاه که حضرتش می فرماید: اگر حضور حاضران نبود و حجت بر من تمام نمی شد...

به زعم من-که کمتر از آن باشم که بخواهم درکی از این فلسفه داشته باشم- بیشتر مردم در برخورد با موضوع انتظار برای حکومت عدل، سعی می کنند کمترین آسیب را برای خود در نظر بگیرند.گوشه ای از دنیا را برای کار و کاسبی خود انتخاب می کنند، در آمدی دارند و گاه گاهی هم دعای فرجی می خوانند، که شاید بیشتر خواست گشایش برای کارهای خودشان باشد تا خواستن آن چه که والاترین خواسته هاست-کمال انسانی-

گروهی دیگر هم دین را هدف خود قرار می دهند تا به دین برسند. موضوع ظهور نیز در جزیی از هدف های همین گروه است، رسیدن به ظهور. و چه بسا که در موضعی، خود دین قربانی می شود....

گروهی هم هستند که باید باشند-همانهایی که انتظار می کشند- و انتظارشان هدف نیست، انتظارشان وسیله ای است برای رسیدن به کمال انسانی، و این کمال انسانی را باید در آینه ای جست که خود جلوه ای از کمال است-انسان کامل... و همین انسان کامل است که عهده دار رساندن انسانها به سرمنزل می شود...جایی که شایسته انسان و مقام انسانی است...و انسان کامل واسطه فیض الهی است...

این گروه به دین دید ابزار دارند، ابزاری که بهترین ابزار و کامل ترین ابزار است برای رسیدن به هدف واقعی-هدفی که در سر راهش از ظهور هم می گذرد، و همین تفکر است که انتظار را سازنده می کند، نه مخرب!
انتظاری که در آن حرکت به سوی اصلاح و رشد نباشد، انتظار همان گروهی است که منتظرند دست قضا و قدر خود امور را سر و سامان دهد، حال آن که فراموش کرده اند که اراده و اختیار آنها نیز جزیی از همان قضا و قدر است...و باز نباید فراموش کرد که این خواستن، باز هم نیازمند فیض الهی است که ظهور محقق شود، از آن رو که انسان به ذات خود نیاز مند است، به ذات خود فقیر است وبی فیض الهی، قدم از قدم نتوان برداشت...
در چهارچوب انسان منتظر، باید همیشه به سمت اصلاح حرکت کرد، هیچ گاه نباید دست از اصلاح برداشت و گفت بس است، این بهترین حالت است!

در این چهارچوب، اصلاح خود و بعد اصلاح دیگران و در فضایی بزرگتر اصلاح جامعه قرار دارد. در این چهارچوب هیچ گاه دین ابزاری نیست برای قدرت ورزی، بلکه ابزاری است برای هدایت...در این چهارچوب فکری، باید از همه ابزارهایی که به ما داده شده است استفاده کرد، عقل و وحی...
انتظار، فلسفه حرکت ماست..حرکت ای که در جوهر ماست....

اللهی عظم البلا و برح الخفا وانکشف الغطا و انقطع الرجا...

چهل شب...

للحق

دور و برم پر از علامت سوال شده است...

تمام فضای ذهنم جولانگاه هزاران علامت سوالی است

که برای یافتن پرسشهایش

روز و شب

فکر می کنم به گذشته و آینده

به گذشته ای که حالا رنگ خاکستری زمان را به خود گرفته است

و آینده ای که هنوز رنگی نگرفته است

علامت سوالهای زیادی است

آنقدر علامت سوال هست که می توانم با آنها

یک زنجیر محکم بسازم

البته

انتخاب با خودم است

با زنجیر به ته دره بروم

یا زنجیر را قلاب کنم

به گوشه ای از آسمان

بروم بالا

انتخاب با خودم است

آدم با همین علامت سوالهایش از بهشت آمد به زمین

پس فرزند آدم هم با همین علامت سوالهایش دوباره می تواند برگردد آسمان

پایین تر هم می تواند برود

بسته به خودش است

بسته به خودم است

بسته به خود شماست

اما باید بروم دنبال جوابهای این علامت سوالها

تا وقتی جوابی برای این سوالها پیدا نکنم

تنها یک علامت سوال است در ذهنم

اما وقتی جوابش را بیابم

یک حلقه زنجیر می شود

اما یک حلقه

باقی زنجیر با من است

با شماست

یکی از این علامت سوالها

این است که بالاخره کی؟

کی این شب تار را پایانی می رسد؟

تلویزیون لعنتی را که روشن می کنم

یا بحرین مسلمان کشی است

یا لیبی

یا یمن...

یا حتی بغل گوش خودمان

کی این شب تار را پایانی می رسد؟

علامت سوالی در ذهنم شکل می گیرد

ندایی از دورها...از خیلی دورها...جواب می دهد:

انتخاب با خودت است

...

اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه...

تمت.

در خرابات مغان..شاید باز هم چهل شب...

للحق

...

در قرآن در وصف سوره یوسف آمده است: احسن القصص...اکثر ما خیال می کنیم احسن القصص یعنی بهترین قصه ها...حال آنکه قصص به فتح قاف یعنی بهترین روایتها...و آن جور که از معنا بر می آید این سوره بهترین روایت عشق است

...

6 سالی است که او را می شناسم...از سوم دبیرستان...مدرسه ما نبود...اما رفیقم بود...در کل پسر خوبی است...اما یک ایراد دارد که من و یک نفر دیگر از آن با خبریم...به گفته خودش، یکبار هرچه مزخرف بوده در اینترنت را دیده است....

...

اهل معرفت گفته اند که: سه عشق در  سوره یوسف پیامبر روایت شده است توسط خدای سبحان...عشق یعقوب به یوسف، عشق زلیخا به یوسف و عشق یوسف به خدا...

...

از همان روزگار دبیرستان، آدم عجیبی است...هیات رفتنش ترک نمی شود...اما به قول خودش هر چه کرده نتوانسته از مزخرفات دست بردارد...

...

عشق یعقوب به فرزندش، به فراق رسید و چشمان یعقوب به انتظار یوسفش گم شد...صبرش چه زیبا بود...و عشق انسان به فرزندش را خدا روایت کرده است برای من و تو...که مرحله ای از عشق را در یابیم...و من و تو باید نیک بدانیم که خدا در قرآنش، از حب به جای عشق نام برده است و تفاوتهای ظریفی است بین حب و عشق...

...

گاهی عجیب در هیات گریه می کند..اکثر مواقع جایی می رود که کسی او را نشناسد..حساب عجیبی با خدای خود دارد که من و خیلی ها از آن سر در نمی آوریم...ان روزهای اول جوانی که خام تر وبدم و احساس می کردم باید به او حرفی از سر وظیفه دینی بزنم، برگشت گفت: می خواهم..اما نمی شود...تو خودت تا به حال خواسته ای، شده است که نتوانسته باشی...و من ابلهانه به فکر فرو رفتم و فهمیدم که چه قدر نمی فهمم...

یک بار، پیش دانشگاهی که بودیم، مادرش سخت مریض شد.خیلی بهم ریخته بود.یادم است گفت: نذر کرده ام برای سلامتی مادرم، این کارها را کنار بگذارم.به جایش، وقتم را صرف جلوگیری از این چیزها در اینترنت کنم. مادرش خوب شد.خودش گفت چند ماهی سر حرفش بود، اما....

...

و عشق دوم قصه یوسف، عشق زلیخا بود به یوسف...و شرم می کنم که بخواهم روایت کنم که خدا به زیباترین و عفیف ترین وجه موجود، خود روایت کرده است که:

وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ۚ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ ۖ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ «23» وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ ۖ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَنْ رَأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ ۚ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ «24»

و آن [زنى] كه يوسف در خانه‏اش بود ، از يوسف با نرمى و مهربانى خواستار كام‏جويى شد ، و [در فرصتى مناسب] همه درهاى كاخ را بست و به او گفت : پيش بيا [كه من در اختيار توام] يوسف گفت : پناه به خدا ، او پروردگار من است ، جايگاهم را نيكو داشت ، [من هرگز به پروردگارم خيانت نمى‏كنم] به يقين ستمكاران [در هيچ زمينه‏اى] پيروز نمى‏شوند . « 23» بانوى كاخ [چون خود را در برابر يوسفِ پاكدامن ، شكست خورده ديد با حالتى خشم‏آلود] به يوسف حمله كرد و يوسف هم اگر برهان پروردگارش را [كه جلوه ربوبيت و نور بصيرت است] به چشم دل نديده بود [به قصد دفاع از شرف و پاكى‏اش] به او حمله مى‏كرد [و در آن حال زد و خورد سختى پيش مى‏آمد و با مجروح شدن بانوى كاخ ، راه اتهام بر ضد يوسف باز مى‏شد ، ولى ديدن برهان پروردگارش او را از حمله بازداشت و راه هر گونه اتهام از سوى بانوى كاخ بر او بسته شد] . [ما] اين‏گونه [يوسف را يارى داديم] تا زد و خورد [ى كه سبب اتهام مى‏شد] و [نيز] عمل زشت آن بانو را از او بگردانيم ؛ زيرا او از بندگان خالص شده ما [از هر گونه آلودگى ظاهرى و باطنى] بود . « 24»

...

دانشگاه که شروع شد، اندکی از هم دور شدیم. او آن سر شهر بود و من این سر شهر، گاه گداری او را می دیدم...رفاقت های قدیم، یک رنگ و بوی دیگری دارد. یادم هست یک بار که باهم رفته بودیم کوه، صحبت از قدیم شد. آهی کشید گفت: لعنت به عادتهای قدیمی...بعد از مدتی مکث گفت: می خواهم ازدواج کنم...می خواهم برای همیشه از این دنیایی که برای خودم ساخته ام فرار کنم. یک دختری در دانشکده مان هست، باورت نمی شود....اولین دختری است که مرا تحویل گرفته است...مهربان است...خوب است...خیلی...به او گفتم: فلانی مطمئنی؟ گفت: بله..تصمیمم را گرفته ام! شش هفت ماه بعد که با هم دوباره کوه رفته بودیم، از ماجرای عشقش پرسیدم. گویا دختر فکر می کرد این رفیق ما وضع مالیش خوب است! اما وقتی فهمیده همچین هم خبری نیست، به بهانه ای زده بود زیر همه چیز...اشک امانش را بریده بود...گفت...لعنت به این دنیا..همان دنیای خیالی خودم بهتر بود....

 ...

و اگر یوسف برهان پروردگارش را ندیده بود، قطعا می لغزید و اشتباه می کرد. به راستی تنها یک عشق است که می تواند نجات بخش باشد...خدا...در انتهای جاده عشق در این عالم وجود...نقطه ای است به درازی بی نهایت..همین است که عارفان ذاتش، غرق حیرتند و فانی در حد و حدودهای دنیوی...و بازهم بزرگ عارفان ما، حضرت خاتم فرموده اند: ما عرفناک حق معرفتک...و حکایت همین است اگر نیک بنگری...و این عشق و عرف است که نجات می دهد..هیمن و بس که نجات واقعی، فقط حب اوست  وبس، حب او جمع شده است با بندگی محض او....حب خدا و بس...همین که بفهمیم او همیشه با ماست..همین کافی است....

...

شب بیست  وسوم ماه رمضان که با پدر رفته بودیم مسجد بازار، او را در گوشه ای دیدم...زار و نزار بود  واز بس گریسته بود رنگ به رخسار نداشت...خم شدم که ببوسمش، در گوشم گفت: فرزان...تو حال این چند سال من را کم و بیش می دانی...امشب آمده ام به او بگویم: این چند سال برای خودت، می خواهی ببخش، می خواهی نبخش...من را همین که عاشق تو باشم بس است برایم...همین...فرزان..دعایم کن...در گوشش گفتم: من که محتاجترم فلانی...من که ته بدبختهای عالمم...

من خیال می کردم و هنوز هم خیال می کنم که راه درست را پیدا کرده ام...چند روز قبل که از دبیرستان بر می گشتم، او را دوباره دیدم. گزاف نگفته ام اگر بگویم دوباره متولد شده بود...این چند ماه کنکور ارشد، حسابی من را از او دور کرده بود...گویا این رفیق ما کنکورش را خوب داده است...خودش که راضی نبود، اما می گوید راضیست به رضای او..هرچه او بخواهد...وقتی می خندید، گویا تمام وجودش نور بود این پسر...پرسیدم فلانی دوپینگ کرده ای...فقط یک جمله گفت:ما بی غمان مست دل از دست داده ایم...من هم خیال می کنم کنکور را بد داده ام و او هم..اما او کجا و من کجا..او راضی و من ناراراضی..همین است فرق های طریفی که من نمی فهمم...

....

از هفته قبل به این طرف است که فهمیده ام هنوز هیچ نمی فهمم...و از این روست که باید روش جدیدی برای زندگی برگزینم...دوستم به من یک چیز یاد داد...هر چه قدر فلسفه بخوانی...هر چه قدر فکر کنی آدم خوبی هستی...هر چه قدر نماز به رعایت آداب بخوانی و گاهی هم اگر حوصله داشتی، نافله...تا عاشق خدا نشوی..هیچ نشده ای...تکان نخورده ای...تا عاشق نباشم، همه این ها پوششی است بر درون سیاهم...دل باید عاشق خدا شود تا آبدیده شود...تا دل شود...دلی که اشکش نیاید به هیچ نیرزد...خودم هم به هیچ نیرزم...

راست می گفت...حق با اوست..باید راه تازه ای برگزینم..این 23 سال را به اشتباه رفته ام اگر اشتباه نکنم...رفیقی که خیال می کردم اشتباه می کند...هزاران فرسنگ جلوتر از من است  ومن...غرق بازیهای روزانه و روزمره و دل خوشی های گاه و بی گاه...

بشوی اوراق اگر هم درس مایی.......که درس عشق در این دفتر نباشد

تمت

پ.ن. نقل های سوره یوسف را ناشیانه از صحبتهای دکتر دینانی برداشت کرده ام و اهلش خوب میدانند من را چه به این حرفها....

نوشتک 43-شیشه

للحق

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ...

کفرش به کنار اما خود خدا

وقتی می بینه تو بی عرضه ای و نمی توانی شیشه غمت را سنگ بشکنی

دست به کار میشه

سنگ رو میده به دستت

اگر بازهم بی عرضه باشی و نتوانی سنگ را هم به سمت شیشه غمهایت پرت کنی

خودش-قربانش برم-

با سنگ میشکند شیشه را...یک سنگ هم میزند به سرت یا سرت به سنگ می خورد

البته مسلم است که هروقت سر ما به سنگ می خورد خدا سنگ را سرراه می گذارد

خودش-قربانش بروم....

البته اولش گفتم کفرش به کنار...

خداوند متعال اجل و اعز است از توصیفات کفرگونه من

اما

خداوند خدا

این بی نیاز-نمی دانم برای خدا کدام صفت اشاره را به کار برم

اگر بگویم این-خدا را محدود کرده ام در نزدیکی خودم

اگر بگویم آن خدا را محدود کرده ام در دوردستها

حال آنکه خداوند خدا

همه جا هست

در دل من و شما

در همه جا

همه جا

خداست-

بگذریم-خداوند خدا-او اوست-و من لال از توصیف تو

که الله اکبر من التوصیف

خداوند خدا-بی نیاز مطلق

خودش فرمان داده

که همه چیز را از من بخواهید

و ما-این فقیران مطلق که فقر عین ذات ماست-

باید همه چیز را از او بخواهیم و همه امیدمان و تنها امیدمان او باشد

اما صد حیف که ما نمی فهمیم...صد حیف که بارها در روزها

امید می بندیم به غیر او...بی آنکه حواسمان باشد اصل ذات امید اوست

بی آنکه امید اول و آخرمان اوست

دعاهای رسیده از ائمه-علی نبینا و آله صلوات- را بنگرید

آنگاه می فهمیم که چه و چگونه باید از خدا بخواهیم

می فهمیم والاترین و مهمترین خواسته هامان باید چه باشد

پس بیایید از خدا سنگ بخواهیم...قربانت بروم...شکست

خیلی به موقع بود...مثل همیشه عاجزم از شکر....

تمت

چهل شب 13....ذکر

للحق

جوانی زیر لب ذکر می گفت، می خواست به یاد خداوندگارش باشد، و حواسش بود که ذکرش را درست بگوید و تعدادش درست و طبق دستور باشد. آن قدر حواسش به ذکر بود که لحظه ای به خود امد که ذکر تمام شده بود، اما او حتی یک لحظه هم به یاد خدا نبود.

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

جوان به این کلام پروردگارش اندیشید که: و نحن اقرب الیکم ولکن لا تبصرون....

تمت

چهل شب 12...غربت

هو الحق

غربت حس قریبی است برای هر انسان

گاهی حتی در خانه ات هم غریبی

گاهی در عین نزدیک بودن، دوری

و گاهی در عین دور بودن نزدیک

حکایت عجیبی است

غم دارم...

غمی انسان ساز...

غمی به اصالت تاریخ انسانی...

روزها برایم محملی شده اند

برای رسیدن به شب...

و شبها قرارگاهی برای تنهایی های گاه و بیگاهم

قرارگاهی برای دلتنگی های کودکانه ام

تنهایی و دلتنگی که شخصیت دارند

شخصیتی ریشه گرفته از خودم

خوب می دانم که خوب گذشتن این روزها

برای خوب بودن روزگاران فرداست

اما

روزگار عجیبی است

روز گار من و تنهایی ..... و او

تمت


نوشته ی یک شب بارانی پاییزی

به نام خداوندگار باران

امشب، 6 مهر 89

باران می آید

وچشمان شهر من خیس خیس است

و من مدتهاست که این گونه ننوشته ام!

دلم تنگ شده بود برای شبهای بارانی

دلم لک زده بود برای صدای بی نظیر باران

باران خوب است

خیلی خوب

کسی اشک هایت را نمی بیند

صورت همه خیس است

حتی صورت شهر خاکستری من

و من امروز

بعد از یک ماه که زندگی را سیاه و سپید می دیدم

بعد از یک ماه طوفانهای شدید زندگی

درست بعد از یک ماه

درست در روز یک شب بارانی

باز هم زندگی را رنگی دیدم

با اینکه عینکم کثیف بود

و سرم درد می کرد

و کتابهای کنکور ارشد در کیفم سنگینی

اما زندگی را بوییدم

و عطر زندگی را لا به لای عطر قهوه فرانسه بوییدم

آن گاه که لذت یک فنجان قهوه را حس کردم

-و آنگاه که یک فنجان قهوه مونس تنهاییت می شود در ضیافت خدا

در یک شب بارانی-

و یادم آمد که من هیچ تعلقی به دنیای ناامیدان ندارم

من هیچ وابستگی به دنیای تاریکی ندارم

و یادم آمد که خداوند خدا

دنیا را رنگی خلق کرده است

و ما هم

باید رنگی ببینیم

حتی از پشت یک عینک کثیف

باید زندگی را رنگی دید

باید امیدوار بود

به خداوند خدا

من در عجبم از کسی که ناامید می شود از خدا

از خدای باران

و امشب باران می آید

شب عجیبی است

برای حفظ روند کرونولوژیک نوشته

فعلها را به حال می نگارم

که این نوشته همیشه زنده باشد

برای آینده

و امشب باران می آید

در یکی از شبهای عجیب خدا

درست مثل تمام شبهای عجیب خدا

شبهای عجیب بارانی

-هر شب بارانی

عجیبتر از شب بارانی دیگر است-

دوباره به زندگی برگشتم

شاید کسی باور نکند

اما می دانم که خدا می داند

-پیش از دانستن من

پیش از آنکه من اراده کرده باشم

خدا خواسته است

که من بدانم-

-و چه قدر زیباست وعده خداوند را می بینی

آنگاه که موقع نوشتن همین چند سطر ناچیز

غرور تو را فرا می گیرد

و دیگر نمی توانی بنویسی-

و باز هم خودش مدد می دهد

به نوشتن

-که والله همه نوشته ها از اوست

قلم ها به عشق او می نگارند

حتی اگر نگارنده اش به او بی اعتقاد باشد

او از سر لطف خود

باز هم قلم ها...-

و او مدد می دهد که بنگاری

که یک شب بارانی

بهترین زمان است

برای استجابت دعا

برای شادی دلهای ناامید

آنگاه که باران خداوند خدا بر کویر دل ما می خورد

و تو ببین که کویر چگونه سبز می شود

و دلهای مرده زنده

به عشق او

دلت می خواهد چنین شبی

هیچ گاه به پایان نرسد

و ندایی از غیب می رسد که:

-لذت بیداری یک شب

به تماشای سپیده صبح است-

-و شاید همین باشد که

گفته اند

بین دو طلوع بیدار بمانید و خدا را بسیار یاد کنید-

من منتظرم

که این شب زیبا

به سپیده ای زیباتر برسد

-و بالاخره شب واقعی این روزگار ما

بی شک روزی به سپیده می رسد

و من نگارنده اگر خدا بخواهد شکی در این باب ندارم

و تو خواننده هم شک نکن-

آنگاه که خدا-مثل همیشه از ازل تا ابد-

به وعده خود وفا می کند

"مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید..."

منتظرم

منتظر سپیده باشکوه

منتظر طلوع خورشید

امیرمومنان علی مرتضی می فرمایند:"صبحگاهان رهروان شب ستایش می شوند"

الحمد لله رب العالمین

-و سپس خدای را که پروردگار عالمیان است-

و فرستاد بر این زمین ناچیز

رسولان خویش

و خاتم آنان محمد(ص)

و الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایته علی ابن ابی طالب و اولادها....

چهل شب 10

هو الحق

بعد از یک هفته سخت بعد از  بازگشت از کربلا، تو را به کویر باز می خوانند...سوی آسمان....می روی و باز هم دل به آسمان شب می سپاری...کنار مزار شیخی که روز گاری قطبی بوده برای خویش و مردمانی مرید او...شیخ علاالدوله سمنانی....

و هنگامی غروب عقاب با شکوهی را میبینی که می نشیند و با تو غروب را تماشا می کند

و هدهدی خبر رسان ملک صباست...شایدخبررسان زمین کربلا....چه زود گذشت سفر کربلا...هدهد را می نگری...گویا خبری آورده است...از سرزمین دوست....خدایا...می شود دوباره این سراپا تقصیر را به حرم امن خودت، به کربلا،نجف،کاظمین و سامرا راه دهی....مشهدراکه عجیب دل تنگشم....زیر آسمان زمزمه ناخودآگاه زمزمه می کنم...دل کند یاد تو..یاد گوهرشاد تو...

و آسمان را می نگری، به همراه بچه هایی که عاشق آسمانند...به همراه یک رفیق قدیمی....یک رفیق خوب

و شکوه آسمان شب...که نماد کوچکی از جلال و جبروت پروردگار ماست...چه زیبا و آرامش بخش است راه شیری...و بچه های راهنمایی علامه حلی را می بینی که با شور و شوق مثال زدنی، وجب به وجب آسمان را می جویند....

و قصه شبهای رصد ما دراز است و به زیبایی آسمان....به زیبایی خدای آسمانها....

و صبح که برمی گردیم هم ناراحتم هم خوشحال....

ناراحت از اینکه یک شب بی نظیر رصدی دیگر به پایان رسید و خوشحال و امیدوار که باز هم برگردنم به آسمان...و صبح از خدا می خواهم باز هم مرا به آسمان پر ستاره کربلا دعوت کند....آسمانی که ستاره هایش، خورشیدی هستند درخشان....

رصد راهنمایی علامه حلی یک تهران-۱۵ مرداد ۸۹- مزار شیخ علا الدوله سمنانی.....صوفی آباد...

تمت

چهل شب 9 ....صبح

للحق

خانه تاریک است

هان ای نگاهبانان شبهای شهر

چراغ افروزید

خانه عجیب تاریک است

و من

در تاریکی

گم کرده ای را می جویم

منتظر صبحم

صبح امید

خانه تاریک است

هان ای گدایان شهر من

بساط خود برچینید

خانه تاریک است و

چشمان رهگذران نمی بیند

سفره گدایی شما را

شبها عجیب آرام شده اند

هیاهوی شادمانه کودکان

چونان خواب خوشی است در پس سالها

خانه تاریک است

و من منتظرم

منتظر صبح امید

صبحی که خواهد آمد

خانه تاریک است

هوا گرم است

و من هوای تازه می خواهم

خانه تاریک است اما

صبح خواهد آمد

صبح خواهد آمد با هوای تازه ای

هوای تازه صبح را می خواهم

تا دوباره نفس بکشم و

بخوانم از سرودهای کهن

از چهارچوب کلمات خارج شوم

و نظمی نو به واژه های کهنه بدهم

هوای تازه می خواهم

تا دوباره از عشق بخوانم

کودکان شهرم را با کودکی آشتی دهم

امید را در چشمان کهنسالان شهرم دوباره

سبز ببینم

و به مردان شهرم مژده دهم که

هان مردان سرزمین من

صبح آمده است

زنان شهر من جامه های نو بر تن کنید....

منتظر صبحم

تا حس کنم نجوای سحرگاه شبنم را

هوای تازه می خواهم تا

معصومیت از دست رفته ام را دوباره بازیابم....

در نظربازی ما بی خبران حیرانند....

تمت

 

چهل شب (8) : باز هم مرد

للحق

مرد شرف داشت

در نگاهش تمنایی نبود

هر چه بود

چیزی فراتر از ذهن من و تو بود

مرد شرف داشت

سخت است در سربالایی ها یک پا رفتن

وای به حال ما که در سر بالایی زندگی لنگیم

مرد شرف داشت

نگاهش

حرفش

غیرتش

مرد شرف داشت

از داروخانه بیرون آمد

نگاهی به اطراف انداخت

باید روی پای خودش می رفت

پس رفت

ماشین سپیدی آمد

ببخشید

اما رنگش تنها سفید بود

خواستند به جرم بی گناهی ببرندش

مرد اما شرف داشت

از شرفش دفاع کرد

"من گدا نیستم"

باز هم روی پای خودش رفت

جوانکی آمد

پولی خواست بیاندازد

به گمانش مرد گدا بود

مرد از نگاه پسرک خواند "تای" تمت نیتش را

"من گدا نیستم

کمک کن

مرا تا خانه برسان"

پسرک کیفش را روی دوشش جابجا کرد

تردید را فراموش

چرخ را هل داد

در سر بالایی مشکل

از هر دری حرف زدند

پسرک خواست ترحمی بر مرد کند

"خب بگو چی کار می کنی؟

زندگی چطور میگذرد"

اما مرد بیش از من و تو شرف داشت

غیرت داشت

حداقل دو برابر پسرک سنش بود

چهل برابر آن روحش

(از دوستان ادبی و غیر ادبی خودم بابت ادامه معذرت می خواهم

که از کلمات بیگانه استفاده نمودم)

"کامپیوتر اسمبل می کنم

مردم کامپیوتر به من می دهند

من جمع می کنم براشان"

پسرک جا خورد

با خود گفت:

"این دستهای ناصاف

این گردن کج

امکان ندارد"

"مهندسی کامپیوتر خواندی؟

"نه!

"پس چطور یاد گرفتی؟

تلویزیون"

نویسنده حرف می زند

منظور حقیر است

"یکبار زنده ماندیم

و مزایایی از تلویزیون دیدیم

خدا را شکر"

پسرک گیج بود

شروع کرد به پرسیدن از مرد

می خواست امتحانش کند

بس که ساده بود پسرک

اما

مرد شرف داشت

راست گفتن هم جزیی از شرف است

پسرک کم آورده بود

به خانه مرد رسیدند

در باز شد

چرخ را درون برد

مادر مرد را دید

مادر اما خسته بود

زمستان اش بود

همسایه ها به کمک آمدند مرد را بردند و لی

پسرک دلش همان جا ماند

بر گشت خانه

اما

پسرک کم آورده بود

اراده جلوی مرد کم آورده بود

ادعا جلوی آن مرد کم آورده بود

کفرش به کنار اما

خدا باز هم خندید

تمت

چهل شب (7)

للحق

بدان وقتی می پرسی

وقتی گدایی

وقتی پر رو ای

وقتی همه درها را بسته می بینی

می دانی که جوابت می کنند

اما تو پر رو ای

در می زنی

با آخرین توان در می زنی

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری  دیگر نمی داند رهی دیگر نمی پوید

شک داری

در شک عظیمی هستی

در را باز می کنند

بدان و بدان که

در بسته نیست که بازش کنند

در باز است

حالا می فهمم حضرت استاد ما چه گفت:

"باید کور بود تا بعضی چیزها را دید"

گدایی

بی چاره ای

بدبختی

گدایی

اما

"گر تو را در منزل جانانت مهمانت کنند

گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش"

گدای سکه ای

کیسه ات می دهند

گدای نانی

نامت می دهند

گدای خوابی

بیدارت می کنند

گدای سوالی

جوابت می دهند

گدای چراغی

خورشیدت می دهند

تازه می فهمم استاد ما این ور آب چه گفت:

"بیا برویم برادر. نرویم هلمان میدهند

 نرویم به موجها می افتیم. موجها می برندمان...

به دریا می افتیم"

و البت بدان که تنها عشق

خداست

تازه می فهمم معلم ما در آن ور آب چه گفت:

"عاشقی حال نیست...مقام است"

و البت من نویسنده و تو خواننده بدان

همیشه جواب تو را می دهند

تو نمی بینی آن را

باید کور بود

تا دید بعضی چیزها را

حکایت سفر قم من همین بود

این بار قصه چهل شب

یکی از شبهای من بود

یاد ایام نبود

(باقی حکایت را در وبلاگ احمد و وبلاگ ناصر بخوانید)

تمت

 

چهل شب (6)

للحق

ايستگاه بعد:امام خميني

"سیاهه

سیاهه

رنگیه"

چشمان باز پسرک از پنجره به بیرون خیره بود

"سیاهه

 سیاهه

 رنگیه"

نفس می کشید

به سختی نفس می کشید

"خدایا دوستت دارم"

پسرک ده ساله می زد

"رنگ بعد از سیاهی زیباست

چقدر رنگ زیباست

خدایا دوستت دارم"

پسرک نفس می کشید

"خدایا مردم چطور با دماغشون نفس می کشند؟"

دهان پسرك به سختي باز و بسته ميشد

ايستگاه بعد: ملت

"خدايا چرا مادرها هميشه گريه مي كنند؟

خدايا چرا مادرم هميشه شبها

وقتي فكر مي كند من خوابم

گريه مي كند؟

خدايا چرا مادرم هميشه غم دارد؟

خيال مي كند من نمي فهمم

اما هربار كه مي بوسدم

مي فهمم باز گريه كرده است"

مادر دستش را محكم تر كرد

"آه چقدر اين مترو ترمز مي زند؟"

با هر ترمز مترو بند دل مادر پاره ميشد

ايستگاه بعد:بهارستان

چشمان پسرك هنوز خيره بود

" آن آقاهه نمي دونم تو چي داره حرف مي زنه

اما هرچيزي هست بايد جالب باشه

حتما داره واسش قصه ميگه

كه اونو گذاشته دم گوشش

راستي خدا جون

چرا ما از اينها نداريم؟

نه ولش كن

مادر كه قصه مي گويد بهتر است"

ايستگاه بعد: دروازه شميران

"نمي دانم چه كار كنم

به هر جايي مي برمش فايده اي ندارد

خدايا خودت كمك كن"

مادر دسته كالسكه را محكم تر مي گيرد

ایستگاه بعد: امام حسین

"خدایا چرا بقیه مردم کالسکه سوار نمی شن؟

خدایا چرا برای 10 ساله ها کالسکه نیست؟

خدایا چرا این قدر کالسکه ها را کوچک ساختی؟"

چشمان پسرک هنوز باز بود

ایستگاه بعد: شهید مدنی

"این بار از کی پول قرض کنم؟

نمی دانم به کی دیگر می شود رو انداخت؟

خدایا روزی همه دست توئه

امیدم هیچ وقت ناامید نمیشه

چون امیدم توای"

ایستگاه بعد: سبلان

نگاه جوانکی به کالسکه افتاد

دلش لرزید

داشت با خودش فکر می کرد

چرا باید چنین شود

در همین فکر بود که همراهش دوباره زنگ خورد

" الو سلام عزیزم..."

ایستگاه بعد: فدک

"راستی خدا

آدمها چرا همش تو فکرن؟

چرا کم می خندن؟

من دلم می خواد زیاد بخندم اما

سختمه

لبام سخت وا میشن

خدا جون دوست دارم

چون به من خنده را یاد دادی"

ایستگاه بعد: گلبرگ

مترو ترمز می زند

کالسکه از دست مادر در می رود

اما

همه مترو کالسکه را می گیرد

بند دل مادر هنوز پاره نشده است

ایستگاه بعد: سرسبز

"خدایا چقدر  حال داد

تا الان این قدر خوب نبود

نمی دونم چی شد

ولی یک دفعه همه چیز تکون خورد

خدایا چه قدر حال داد!

خدا جون دوستت دارم

اما چرا مادرم رنگش پرید

آهان

لابد او هم خوشحال شد

خدا جون شکرت که مادرم خوشحال شد"

پاهای پسرک به سختی در کالسکه جمع شده بود

ایستگاه بعد: دانشگاه علم و صنعت

جوانی ایستاد

کیفش را روی دوشش گذاشت

"حتما دانشجوست

خدایا

کاش پسر من هم می توانست درس بخواند

کاش او هم می توانست مهندس شود

 اما

خدایا هرچی می دی شکرت

هر چی هم می گیری شکرت

خداجون حالا این پله ها را چه کار کنم

هر دفعه با این پله ها مشکل دارم

خدایا خودت کمک کن

امیدم تو ای

امیدم هیچ وقت ناامید نمی شود"

مادر برخواست

مترو ایستاد

در باز شد

مادر خواست کالسکه را از در بیرون ببرد

اما کالسکه پرواز کرد

مردان شهر قصه من

هر کدام گوشه ای از کالسکه را گرفتند

مادر خوشحال شد

پسرک خوشحال تر

"چقدر دوست پیدا کردم"

بیرون برف می آمد

"خدایا شکرت کالسکه ها چتر ندارند

خدایا دوستت دارم

چقدر برف زیباست

چقدر خنک است..."

خنده بر لبان پسرک رویید

پسرک به راحتی خندید

مادر خندید

برف خندید

شهر خندید

کفرش به کنار

خدا هم خندید

این بار حافظ حرف می زند

کاری به روند زمانی قضیه نداشته باشید

"بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

واندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله های زار چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت"

تمت...


دوستان عادت ندارم توضیح بر متن بدهم اما

نه آن پسرک گدا بود

نه مادرش

گدا ماییم

البته ما خودم و کسانی را می گویم که

مشکلی برای گدا بودن ندارند

آن پسرک مثل ماها نبود

آن پسرک اگر سخت نفس می کشید

اگر پاهایش به سختی جمع شده بود...

بگذریم

فقط برای وجدان خودم نوشتم که همه بدانند آن پسرک

و مادرش گدا نبودند

من هم از رئال و سو رئال سر در نمی آورم

آدمهای چهل شب من همه رئال هستند

چون خود من رئال هستم

این متن آخر در جواب به ناصر بود و باقی رفقا

تمت....

چهل شب (5)

للحق

زمستان نزدیک بود.

پیرمرد در این فکر بود که امسال زمستان سختی در پیش روست.

بی شک جوراب بازار خوبی دارد.

رفت بازار.

در فکر بود که جوراب بخرد و ببرد بفروشد.

20 سال بود که زمستانها کارش این بود.

جوراب می فروخت.

به بازار رفت.

جورابها گران شده بودند.

جینی هزار تومان بیشتر از قبل شده بود.

کارش نمی شد کرد.

باید خرید. فوقش هر جوراب را به جای هزار

هزار و دویست می فروخت.

کنار خیابان بساط کرده بود.

هوا سرد بود. امید چندانی به مشتری نداشت.

پسرکی از دور پیدا شد.

گرسنه بود.

پسرک در دل می گفت:" امشب هوا جون می ده

یک ساندویچ بزنیم به بدن"

اما ..

پیرمردرا دید.

هوا سرد بود.

پسرک رفت جلوی بساطش

دلش نیامد نخرد.

 نشست پیش بساط پیرمرد.

"حاجی اینا چنده؟"

پیرمرد در دل یاد جوانی اش افتاده بود

چه دوران خوشی بود

"غم بود..اما کم بود"

پسرک او را عجیب به یاد قدیم انداخته بود

آمد بگوید: هزار و دویست

نشد..

گفت: هزار..

پسرک هزار را به او داد

پیرمرد دستان پسرک را در دستش گرفت

گرم بود

...

هوا سرد بود

...



چهل شب 4: غم

للحق

جوانک داشت راه می رفت
با خود زمزمه میکرد:
"خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود و فا کن"
حواسش نبود.
البت حواسش بود اما نه به خیابان
بلکه به شعر
به پیرمردی برخورد کرد
پیرمرد نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت:
غم دیگر می خواهی چکار؟
مگر عاشق نیستی!؟
از من بشنو
"خدایا عاشقان را غم مده
بکش!!!"


چهل شب (3) : ...مرد...

للحق

 

چهل شب (۳)

...مرد...

صبح بود. پاییز بود. مرد بود.

صبح پاییز مرد بود.

باغ بی برگی پاییز خنده های خون آلود خود را

چون اشک بر سر مردمان شهرفرو می ریخت.

اهلش خوب می دانند فرق است بین مردان و مردمان!

مرد صبح رفت. رفت تا مایحتاج زندگی را بخرد.

مرد تنها نبود. مرد اما خسته بود.

به هر دردی بود مرد رفت. مرد خرید.

به هر زحمتی بود تا ایستگاه آمد.

مرد خسته بود. پاییز بود.

پسر جوانی را در ایستگاه دید.

یاد پسرش افتاد. وقتی مُرد... مرد بود.

مرد روزهای بی مردی بود.

مرد باز به جوانک نگاه انداخت.

مرد لرزید. اما ایستاد.

اتوبوس آمد. خواست سوار شود. نشد.

پایش یاری نکرد.

مرد پیرمرد بود.

جوانک دستش را گرفت. جوانک دیگری کیسه اش را.

جوانکی برایش جا باز کرد. مرد لرزید. اما این بار نایستاد.

مرد گریست. از پاییز گریست. برای جوانش گریست.

برای فرزندان دیگرش گریست. برای نافرزندانش گریست.

اتوبوس گریست...

اتوبوس رفت. به ایستگاه رسید. مرد هنوز می گریست.

 مرد خواست پیاده شود.لعنت به این اتوبوسها!

چه قدر ارتفاع دارند از زمین!

جوانک زیر بغلش را گرفت. بارش را گرفت. دستش را گرفت.

مرد بازهم لرزید...

مرد مرد بود.

مرد به مردی زنده بود.

صبح بود. پاییز یود. مردان شهر بیدار شده بودند.

مردبیدار بود.

پاییز بود....

تمت..

 

 

 

 

چهل شب(2)

شب دوم
باب دوم:
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی کیمیاگری داند.
..

 

می خواهم امروز قصه کیمیاگری را بگویم

که هر چه داشت را از دست داد.

دیگر نه اعتباری پیش استاد داشت،

نه دیگری مایه ای برای کار کردن.

دیگر کسی او را تحویل نمی گرفت.

او حتی پیش خودش نیز اعتبار نداشت.

چون تک درختی در بیابان مانده بود و

اگر باران نمی آمد دیگر او نبود.

 او دیگر هیچ راهی برای بازگشت نمی شناخت.

دیگر نه علم او اثر داشت نه مال او.

دیگر هیچ سنگی برای او کیمیا نمیشد.

تنها می نشست گوشه ای باخود می گفت:  به دنبال چه کیمیایی بگردم.

اگر من کیمیاگر نباشم پس چه باشم.

از هزار عادی و عوام هم بدترم.

من برای کیمیاگری آمده ام نه برای اینکه ذوب کنم و نابود.

او بازهم فکر کرد و به دنبال راهی بود برای کیمیا.

کیمیایی که دیگر مس نشود

می نشیند و قطره اشکی می ریزد.

به یاد آن روزها می افتد که میگریست برای دلش ،

اما امروز می گرید برای گریه هایش.

به یاد آن روزهای خوش. "قدرت عهد شباب می توانست مرا تا خدا پیش برد..."

دلش برای همه دوستانش تنگ شده بود.

مدتها بود دلش برای حلقه کیمیاگران تنگ شده بود. دلش برای خودش تنگ شده بود.

دلش برای خدا تنگ شده بود.

کیمیاگر دستی بر گونه هایش کشید. خدا!!!

هنوز یک راه برای او باقی  بود.

اشک عشق تنها کیمیایی است که سنگ را طلا می کند.

او با خود اندیشید. به یاد سخن پیر طریقتشان افتاد،

طریقتی که مدتها بود از آن فاصله گرفته بود .

فابک علی خطیئتک

سر کیمیا همین است....

کیمیاگر، کیمیا از سر گرفت...

شب دوم جوان قصه ما، حکایتش همین بود...


چهل شب

یا حق

شب اول

باب اول:  یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

می خواهم چهل شب قصه بگویم

اما نمی دانم از کجا شروع کنم

به خودم می گویم برو از عشق بگو

عشق کهنه نمی شود

می خواهم به سراغ عشق بروم

یا شاید عشق به سراغ من می آید

شب اول حکایت بودن است

شب آخر حکایت نبودن

از بودن تا نبودن ما فاصله زیاد است.

عشق ما را از خود بودن به خود نبودن می برد

می خواهم با عشق به سرزمین داستانها بروم.

در شهری نزدیک ،دور تر از خیال من و تو،جوانی بود

جوان عاشقی بود. بود. عاشق جوانی بود.

 کودک بود که پدر و مادر در قاموس او گم شد.

چه می گویم کودک 6ساله که قاموس نمی فهمد چیست. کودک شش ساله حتی نمی فهمد جنگ چیست. کودک  شش ساله فقط می فهمد که پدر نیست، مادر رفت، برای همیشه. غم غربت همیشه بر دلش سنگینی می کرد. غربت حتی در خانه عمو نیز بود. او را رها نمی کرد.

شبها قبل از این که بخوابد برای خودش قصه می گفت، قصه شهری که قشنگ بود، قصه پدری که قدش آن قدر بلند بود که همیشه برای بوسیدن او پدر کلی خم میشد. قصه مادری که آغوشش همیشه گرم بود برای گریه کردن، وقتی کودکان همسایه او را بازی نمی دادند. اما بعد ها فهمید آن غم در مقایسه با این غم که بچه ها او را یتیم بدانند و با او بازی بکنند مثل شادی است. همیشه ابتدای قصه اش را دوست داشت چون پر بود از پدر و مادر. پر بود از صبح. اما همیشه از آخر قصه اش می ترسید. چون از صدای موشک می ترسید. چون از انفجار می ترسید. چون یادش می آید که رفته بود بستنی بخرد، بقالی بسته بود. رفت به بقالی کوچه بغلی اما موشک را دید که رفت به کوچه آنها. وقتی به اینجا می رسید فقط و فقط به یاد پیراهن سفیدی می افتاد که شب خاکستری شده بود آن قدر که خاکها را چنگ زده بود. یاد بستنی می افتاد که هیچ وقت نخورد و دیگر نخورد هیچ بستنی را. یاد شب می افتاد و یاد جنازه ای که ندیدش هیچ وقت. البته جنازه نه، جنازه ها. وقتی عمو در بهشت زهرا به او گفت: نگاه کن جنازه پدر و مادرت را آوردند، و او از ترس نگاه نکرد. از آن وقت بود که جنازه وارد قاموس او شد. چه می گویم بچه شش ساله چه می فهمد قاموس چیست. بچه شش ساله از کفن و تلقین چه میفهمد. بچه شش ساله اما بودن و نبودن را می فهمد. آن هم بودن و نبودن پدر و مادر. شب اول قصه او همین بود.