نوشتک 83- غبار غم برود حال خوش شود...

للحق

1-

امروز که داشتم از مدرسه می رفتم برای جلسه، داشتم غر میزدم که چرا برای جلسه شورای دبیران کسی به من خبر نداده و اینها که احمد آقا معلم سابق و همکار فعلی، ما را به دوبیتی زیر مهمان کرد که:

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد...

2-

هوا که خوب باشد، باران که آرام بیاید، حالت خوب باشد، دلیل ندارد پیاده زیر باران رفتن را از دست بدهی...

3-

بعضی اتفاقات و خاطرات و گفت و گوها شاید به چند دقیقه هم نرسند، اما ارزش دارند که در جایی ثبت شوند تا یادت نرود. حیف که زندگی دکمه بازگشت ندارد...حیف...

4-

عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است

تمّت


پاییز

للحق

از خوبی های پاییز این است که می توانی بشینی و شبهای پاییزی را غزل بخوانی که خستگی و فرسودگی ات برود. و چه بهتر که غزل حافظ باشد. بعضی از غزلهای حافظ را باید نوشید، نه مثل شربت یک دفعه، بلکه باید مثل چای نوشید. جرعه جرعه، مزه مزه. کلمات را باید حس کرد. مهم هم نیست حالت به چه حالت است. مهم غزلی است که در حکم شراب است برای تن خسته... و درود بر روان حافظ... بعد از این همه سال، هنوز ساقی غزل است:
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است...

تمت

محبت

للحق

و گفت:محبت را از آن نام محبت کردند که هر چه در دل بود جز محبوب محو گرداند!

السلام علی غریب الغرباء

تمّت

نوشتک 82- آرزو

للحق

خدا بیامرزدت عمّان سامانی... خدا کند که از پسش بر بیایم... خدا کند...

زینت افزای بساط نشاتین
سرور و سر خیلِ مخموران حسین (ع)

گنجینه الاسرار ت الحق که گنجینه‌ای است...گنج...حقِ حق...

تمّت

نوشتک 81- نگاتیو

للحق

محرم‌هایی که یادم مانده است مانند فیلم سیاه و سفید از جلوی چشمانم میگذرد. واضح و روشن و شفاف، با کنتراست بالا... لحظه به لحظه... از دوران دبستان تا راهنمایی و هیات دبیرستان و حسینیه حاجیان...

اما باقی صحنه های زندگیم، مثل نگاتیو هستند، نیاز به ظهور دارند، تا ظاهر نشوند رنگی ندارند، نمیتوانی بفهمی چه گذشته است...

تمّت


توبه

للحق

در بین یاران حضرت اباعبدالله، دو نفر هستند که همیشه توجه م به ایشان جلب بوده، آن هم از باب توبه. یکی جناب حر بن یزید ریاحی است و دیگری جناب زهیر بن قین
این دو نفر تجلی بیرونی مقام بلند توبه هستند... و شاید همان توبه واقعی
شاید بعدها بیشتر نوشتم...
السلام علیک یا انصار الحسین (ع)...

تمت

قصر بهرام و کوه خاطرات و حقیقت ها...برای حقِّ حقیقت...


للحق

برای حقِّ حقیقت...

هفته قبل 5شنبه با بچه های راهنمایی دو رفتم قصر بهرام. 5مین بار در عمر بود که به قصر بهرام می رفتم. کاروانسرای دوست داشتنی شاه عباسی. اولین بار دقیقا ده سال قبل آبان ماه بود وقتی که دانش آموز دوم دبیرستان بودم و به قصر بهرام رفتم.

این سفر یک ویژگی داشت، اولین بار همراه احمد آقا به سفر میرفتم، کسی که متخصص اردوهای دانش آموزی است ...

از دیر رسیدن که اعصابمان در جاده خورد شد بگذریم، آسمان قصر مثل همیشه رویایی بود. وقتی که پشت بام قصر با محمدباقر شروع کردیم آموزش نجوم به اول راهنمایی ها، دوباره همان حس خوب به سراغم آمد، خون تازه ای که به رگهایم دویده بود، انگار نه انگار 7 سال است همین ها را درس داده ام، دوباره سر ذوق آمده بودم. آن قدر سر ذوق که احمدآقا من را کشید کنار که: فرزان! حواست نیست ها! بچه ها رو داری بمبارون اطلاعات می کنی! یک ذره یواشتر و کمتر بگو! حالا حالا ها وقت هست ها...

و من هنوز هم لذت میبرم وقتی کهکشان آندرومدا را با چشم غیر مسلح به بچه ها نشان می دهم و کلی ذوق می کنم وقتی هیجان آنها را وقتی پشت چشمی تلسکوپ می روند و ذوق می کنند... حس خوبی که آدمی را جوان می کند...

بچه ها زود خوابیدند، چون فردا صبحش قرار بود پیاده تا عین الرشید بروند و فسیل جمع کنند...منطقه اطراف قصر بهرام بهشت فسیل شناسان است، پر از فسیل، برای زمانی که دریای تتیس بزرگ فلات ایران را پوشانده بود.

بعد از خوابیدن بچه ها، احمدآقا موتور برق را خاموش کرد... و من بودم یک دنیا ستاره بالای سرم... با محمد و حسین و عطا شروع کردیم عکس گرفتن...

بغضم گرفته بود، یک عمر است برای خودش ده سال... و من هنوز همان نوجوان 15 ساله بودم که سرما را فراموش کرده بودم و کنجکاوانه آسمان را می کاویدم... پشت بامی که دروازه پشت بهشت برای من است...آسمانی که بیشتر از خیلی از جاهای دیگر مرا یاد خدا می اندازد...

3 صبح بعد از ابری شدن هوا خوابیدم که با آواز احمد آقا که برای بچه ها میخواند که برای نماز بیدارشان کند از خواب بلند شدیم... یادم رفت بگم که احمد آقا یکی از خوش صدا ترین آدمهایی است که دیده ام...

تماشای طلوع صبح به همراه دماوندی که از فاصله 300 کیلومتر در دوردستها مشخص بود، خودش قصه ی دیگری بود! بعد از نماز و صبحانه پیاده راه افتادیم به سمت کاروانسرای  عین الرشید که بچه ها در مسیر فسیل جمع کنند. هوا ابری بود ، دلپذیر و عالی. بعد از کاروانسرا راه افتادیم به سمت تهران. سوار اتوبوس که شدیم باران شروع شد... باران کویر خودش حکایتی است... همه چیز کامل بود...همه چیز...

بغضم گرفته بود، بغضی که ناشی از همان برخورد من با آرمانهایم بود، من ای که مدتهاست به بهانه درس و دانشگاه و کار می خواهم مدرسه را کنار بگزارم، ولی باز خداوند خدا دستم را می گیرد و می برد این ور وآن ور که چیزهایی که باید ببینم را ببینم. بچه ای که افسردگی دارد و تو و یکی از معلمهایش دو ساعت تمام تلاش می کنید و پسرک موقع ناهار خوشحال است. و همان لبخند پسرک خستگی را از تنم به در می برد... پسرکی که نجوم را دوست دارد و دیشب کلی بهش خوش گذشته است و می خواهد رصد یاد بگیرد و تلسکوپ بخرد...

و من باز هم در برخورد با واقعیتها و حقیقتها... شش سال پیش که دوره 25 های حلی یک را بردم رصد، با خودم گفتم این دوره را به آخر می رسانم و مدرسه را کنار می گذارم...اما هنوز... هنوز هم حقیقت تدریس را با هیچ کاری عوض نمی کنم... 4 شنبه ها و 5 شنبه ها که درس می دهم حکم نفس تازه ای است برای کل هفته...

25 ای های حلی رسیده اند پیش دانشگاهی، و من هنوز سرگردان... این رصد این هفته دوباره مرا به فکر برد...برخورد من با حقیقتها و واقعیت ها... حقیقت می گوید که هدف را بلندتر ببین و برو به دنبال حقیقت زندگی و واقعیت میگوید هنوز برای دکترا خواندن مقاله کم داری و پایان نامه مانده و پول نداری و سربازی مانده است... و حقیقت می گوید نگران نباش...

من مانده ام میان حقیقت و واقعیت... که البته مزه ی حقیقت، اصالتش بیشتر است...حقیقتی که میگوید اعتمادت باشد به همان خدای آسمانها...

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم...

تمت.

پ.ن. بیشترها این للحق های اول همه نوشته هایم تقلیدی بود از رضا امیرخانی، رو حساب همان علاقه به خودش و نوشته‌هایش.اما چند وقتی است که می بینم همه چیز به همین حقیقت برپاست...برای حقِ حقیقت...

نوشتک 80 پاییز

للحق

پاییز است و لبو خوردن و باقلا خوردن ها و پیراشکی خوردن هایش...قدم زدنهایش...در شهر...تنها....

بخصوص در یک غروب پاییزی بارانی...

تمّت


مقصود تویی...

للحق

یا امیرالمومنین یا ذالکرم

یا امام المتقین یا ذا النعم

اننا جئناک فی حاجاتنا

لا تخیبنا و قل فیها نعم...

تا به دامان تو ما دست تولّا زده ایم

به تولّای تو بر هر دو جهان پا زده ایم....

تمّت...

پ.ن. هنوز که هنوز است، مزه زیارت دوباره نجف حسرت این سراچۀ دل ماست...