للحق
برای حقِّ حقیقت...
هفته قبل 5شنبه با بچه های راهنمایی دو رفتم قصر بهرام. 5مین بار در عمر بود که به قصر بهرام می رفتم. کاروانسرای دوست داشتنی شاه عباسی. اولین بار دقیقا ده سال قبل آبان ماه بود وقتی که دانش آموز دوم دبیرستان بودم و به قصر بهرام رفتم.
این سفر یک ویژگی داشت، اولین بار همراه احمد آقا به سفر میرفتم، کسی که متخصص اردوهای دانش آموزی است ...
از دیر رسیدن که اعصابمان در جاده خورد شد بگذریم، آسمان قصر مثل همیشه رویایی بود. وقتی که پشت بام قصر با محمدباقر شروع کردیم آموزش نجوم به اول راهنمایی ها، دوباره همان حس خوب به سراغم آمد، خون تازه ای که به رگهایم دویده بود، انگار نه انگار 7 سال است همین ها را درس داده ام، دوباره سر ذوق آمده بودم. آن قدر سر ذوق که احمدآقا من را کشید کنار که: فرزان! حواست نیست ها! بچه ها رو داری بمبارون اطلاعات می کنی! یک ذره یواشتر و کمتر بگو! حالا حالا ها وقت هست ها...
و من هنوز هم لذت میبرم وقتی کهکشان آندرومدا را با چشم غیر مسلح به بچه ها نشان می دهم و کلی ذوق می کنم وقتی هیجان آنها را وقتی پشت چشمی تلسکوپ می روند و ذوق می کنند... حس خوبی که آدمی را جوان می کند...
بچه ها زود خوابیدند، چون فردا صبحش قرار بود پیاده تا عین الرشید بروند و فسیل جمع کنند...منطقه اطراف قصر بهرام بهشت فسیل شناسان است، پر از فسیل، برای زمانی که دریای تتیس بزرگ فلات ایران را پوشانده بود.
بعد از خوابیدن بچه ها، احمدآقا موتور برق را خاموش کرد... و من بودم یک دنیا ستاره بالای سرم... با محمد و حسین و عطا شروع کردیم عکس گرفتن...
بغضم گرفته بود، یک عمر است برای خودش ده سال... و من هنوز همان نوجوان 15 ساله بودم که سرما را فراموش کرده بودم و کنجکاوانه آسمان را می کاویدم... پشت بامی که دروازه پشت بهشت برای من است...آسمانی که بیشتر از خیلی از جاهای دیگر مرا یاد خدا می اندازد...
3 صبح بعد از ابری شدن هوا خوابیدم که با آواز احمد آقا که برای بچه ها میخواند که برای نماز بیدارشان کند از خواب بلند شدیم... یادم رفت بگم که احمد آقا یکی از خوش صدا ترین آدمهایی است که دیده ام...
تماشای طلوع صبح به همراه دماوندی که از فاصله 300 کیلومتر در دوردستها مشخص بود، خودش قصه ی دیگری بود! بعد از نماز و صبحانه پیاده راه افتادیم به سمت کاروانسرای عین الرشید که بچه ها در مسیر فسیل جمع کنند. هوا ابری بود ، دلپذیر و عالی. بعد از کاروانسرا راه افتادیم به سمت تهران. سوار اتوبوس که شدیم باران شروع شد... باران کویر خودش حکایتی است... همه چیز کامل بود...همه چیز...
بغضم گرفته بود، بغضی که ناشی از همان برخورد من با آرمانهایم بود، من ای که مدتهاست به بهانه درس و دانشگاه و کار می خواهم مدرسه را کنار بگزارم، ولی باز خداوند خدا دستم را می گیرد و می برد این ور وآن ور که چیزهایی که باید ببینم را ببینم. بچه ای که افسردگی دارد و تو و یکی از معلمهایش دو ساعت تمام تلاش می کنید و پسرک موقع ناهار خوشحال است. و همان لبخند پسرک خستگی را از تنم به در می برد... پسرکی که نجوم را دوست دارد و دیشب کلی بهش خوش گذشته است و می خواهد رصد یاد بگیرد و تلسکوپ بخرد...
و من باز هم در برخورد با واقعیتها و حقیقتها... شش سال پیش که دوره 25 های حلی یک را بردم رصد، با خودم گفتم این دوره را به آخر می رسانم و مدرسه را کنار می گذارم...اما هنوز... هنوز هم حقیقت تدریس را با هیچ کاری عوض نمی کنم... 4 شنبه ها و 5 شنبه ها که درس می دهم حکم نفس تازه ای است برای کل هفته...
25 ای های حلی رسیده اند پیش دانشگاهی، و من هنوز سرگردان... این رصد این هفته دوباره مرا به فکر برد...برخورد من با حقیقتها و واقعیت ها... حقیقت می گوید که هدف را بلندتر ببین و برو به دنبال حقیقت زندگی و واقعیت میگوید هنوز برای دکترا خواندن مقاله کم داری و پایان نامه مانده و پول نداری و سربازی مانده است... و حقیقت می گوید نگران نباش...
من مانده ام میان حقیقت و واقعیت... که البته مزه ی حقیقت، اصالتش بیشتر است...حقیقتی که میگوید اعتمادت باشد به همان خدای آسمانها...
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم...
تمت.
پ.ن. بیشترها این للحق های اول همه نوشته هایم تقلیدی بود از رضا امیرخانی، رو حساب همان علاقه به خودش و نوشتههایش.اما چند وقتی است که می بینم همه چیز به همین حقیقت برپاست...برای حقِ حقیقت...