حال خراب من از این خراب تر نمی شود...

للحق

نمی دانم چه حکایتی است که هر سال محرم، از دوم دبیرستان به این طرف، به نوعی مریض بوده ام. کمتر پیش آمده در این محرم هایی که می گذرد، حالم سر جایش باشد و بتوانم آن طور که می خواهم به روضه حضرت بروم که سخت شده است این شبها برایم...این شبها بازهم همان مریضی قدیمی...

هر چه هست شکر خدا که زنده ایم... و کاش بشود محرم را درک کرد...

این دوماهی که گذشت سخت بود و سخت گذشت...ولی خب، راضیم به رضای خدا، فراتر از همه اتفاقاتی که گذشت و می گذرد...

در این یکسال از محرم پارسال تا امسال، اشتباهاتی بوده است، کم که نه بل که زیاد، اما...

امیدمان است ببخشندمان...امید است بار از روی دوشم برداشته شود...امید است حلال شوم...

حلال کنید...

حلال کنید که شب عاشورا رویم بشود پایم را به روضه ارباب بگذارم...

حلال کنید...

یاد این روزها که می گذرند تا بمانند...شاید هم بروند

للحق

باغبان!

 فراموش کن هر چه بود و هر چه گذشت...

تابستان دیرزمانی است که به پایان رسیده است

دیگر خبری از گل های شادمانه ی تابستانی نیست

باغبان فراموش کن سایه شار خنک نارون گوشه باغ را...

فراموش کن آنچه بود و گذشت...

همان سرگرمی غروب پاییزیمان کافی است

صندلی را تکیه می دهی به دیوار باغ

و تماشا می کنی

غروب آفتاب بی جان پاییزی را

و زیر لب زمزمه می کنی:

"زمستان...

مهمان ناخوانده کابوس های شبانه من

بیا...زودتر بیا...

این باغ را دیگر طاقتی از هجوم پاییز نمانده است...

و دنیا برای من...

در همان آخرین روز تابستان متوقف شده است

زمستان...بیا...

بیا جان باغ را بگیر...جان من بگیر..."

و غروب تمام می شود

باغبان

بازهم شب و کابوس های زمستان وارش...

شب باید سپری شود

چاره ای نیست

می دانم که به امید صبح

به امید اولین صبح بهاری

هرشب به خواب می روی...

و زیر لب زمزمه می کنی:

کاش بهار بیاید...

بهار...

 

 ف.

سر تسلیم من و خشت در میکده ها...

بسم الله الرحمن الرحیم

رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ-37-

مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات به خود مشغول نمى‏دارد و از روزى كه دلها و ديده‏ها در آن زيرورو مى‏شود مى‏هراسند (۳۷)

لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ-38-

تا خدا بهتر از آنچه انجام مى‏دادند به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد و خدا[ست كه] هر كه را بخواهد بى‏حساب روزى مى‏دهد (۳۸)

الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاء حَتَّى إِذَا جَاءهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ 

و كسانى كه كفر ورزيدند كارهايشان چون سرابى در زمينى هموار است كه تشنه آن را آبى مى‏پندارد تا چون بدان رسد آن را چيزى نيابد و خدا را نزد خويش يابد و حسابش را تمام به او دهد و خدا زودشمار است (۳۹)

سوره نور-

نوشتک 67

للحق

سخت ترین قسمت یک خاطره ای که سعی داری فراموشش کنی، آن است که بفهمی که فراموش شدی...

تمت

نوشتک 66

للحق

فقط قطب نما مانده است...


تمت

باز هم چهل شب

للحق

حکایت، حکایت حیرانی است و سرگشتگی، حکایت گم شدن در چهارچوبها و مرزهای این دنیاست، وقتی میفهمی خط کش­ت به هیچ کدام از اتفاقات این دنیا نمی خورد و در ظاهر تو آدم طرد شده ای هستی در گوشه ای از دنیا که قرار نیست کسی تو را بفهمد.

قرار نیست که کسی بفهمد که گاهی یک لبخند می تواند کل دنیا را عوض کند،حتی اگر در اوج خستگی های روحی و جسمی باشی،

کسی نخواهد فهمید گاهی یک صحنه تا آخر عمر قرار است گاه و بی گاه یادت بیفتد و هر بار تکرارش برای تو مساوی است با سلاخی کردن خاطرات و خونآبه ای که مطبوع است، خونآبه دلی که مخزن خاطرات شده است و آن قدر مطبوع هست که طعمش به یاد می ماند. شوخی نیست دل را سلاخی کردن، مگر می شود یادت برود که دلت را سلاخی کرده ای...کشتزار خاطرات را هرچند وقت یک بار باید به آتش کشید...شاید سیمرغی برخواست و در آسمان پرواز کرد...سیمرغی از اعماق دل به سمت بی کران آسمان

و باز هم حکایت سرگشتگی و حیرانی، حیرانی...حیرت...

این روزها حیرت دارم، فهمیده ام که نمی دانم چه باید کرد و کجا رفت و چه گفت و چه شنید...

این حیرت و سرگردانی لذت بخش است، مانند وقتی که یادت می افتد ویک سوره توحید می خوانی و گاهی همین یک سوره توحید آن قدر می چسبد که نگو و نپرس

خودم را باز کرده ام و ریخته ام بر روی دایره، واکاوی و بازبینی گذشته ای که رفته است، شاید همان سلاخی کردن خاطرات هم جزیی از فرایند این روزهایم باشد...

م.ب دارد می رود عراق زیارت...صحبت که به نجف کشید، حس خوب دل تنگی برای آن سرزمین مقدس بازهم به جانم افتاد...دل تنگی برای صفای نجف، کربلا و کاظمین وسامرا...و مسجد کوفه

این نوشته پراکنده را نوشتم برای فرداهایی که به امروزم بنگرم و ببینم که چه روزگار درهمی را پشت سر گزارده ام...

گزارش تمام

تمت