للحق
حکایت، حکایت حیرانی است و سرگشتگی، حکایت گم شدن در
چهارچوبها و مرزهای این دنیاست، وقتی میفهمی خط کشت به هیچ کدام از اتفاقات این
دنیا نمی خورد و در ظاهر تو آدم طرد شده ای هستی در گوشه ای از دنیا که قرار نیست
کسی تو را بفهمد.
قرار نیست که کسی بفهمد که گاهی یک لبخند می تواند کل دنیا
را عوض کند،حتی اگر در اوج خستگی های روحی و جسمی باشی،
کسی نخواهد فهمید گاهی یک صحنه تا آخر عمر قرار است گاه و
بی گاه یادت بیفتد و هر بار تکرارش برای تو مساوی است با سلاخی کردن خاطرات و
خونآبه ای که مطبوع است، خونآبه دلی که مخزن خاطرات شده است و آن قدر مطبوع هست که
طعمش به یاد می ماند. شوخی نیست دل را سلاخی کردن، مگر می شود یادت برود که دلت را
سلاخی کرده ای...کشتزار خاطرات را هرچند وقت یک بار باید به آتش کشید...شاید
سیمرغی برخواست و در آسمان پرواز کرد...سیمرغی از اعماق دل به سمت بی کران آسمان
و باز هم حکایت سرگشتگی و حیرانی، حیرانی...حیرت...
این روزها حیرت دارم، فهمیده ام که نمی دانم چه باید کرد و
کجا رفت و چه گفت و چه شنید...
این حیرت و سرگردانی لذت بخش است، مانند وقتی که یادت می
افتد ویک سوره توحید می خوانی و گاهی همین یک سوره توحید آن قدر می چسبد که نگو و
نپرس
خودم را باز کرده ام و ریخته ام بر روی دایره، واکاوی و
بازبینی گذشته ای که رفته است، شاید همان سلاخی کردن خاطرات هم جزیی از فرایند این
روزهایم باشد...
م.ب دارد می رود عراق زیارت...صحبت که به نجف کشید، حس خوب
دل تنگی برای آن سرزمین مقدس بازهم به جانم افتاد...دل تنگی برای صفای نجف، کربلا
و کاظمین وسامرا...و مسجد کوفه
این نوشته پراکنده را نوشتم برای فرداهایی که به امروزم بنگرم
و ببینم که چه روزگار درهمی را پشت سر گزارده ام...
گزارش تمام
تمت