للحق

-        -   روزه الان؟ ;-)

-          من:سلام

-          من:؟

-         -  نیمه شبهای تابستان نیس که الان

-          - سلام

-          من: حالت کلی
فرق نداره، چه روز و چه شب
نیمه شبهای تابستان با قهوه ترک

خارج از دیالوگ:در این شبهایی که بی خوابی، تجویز هر شبۀ من است، خب معلوم است قهوه ترک یکی از مسکّن هاست برای آرامش. میدانی، آرامش گاهی اوقات خلاصه می‌شود در های های گریه کردن‌های بی صدا، وقتی که بالشت خیس خیس می‌شود.

اگر از کل مسلمانی ما چیزی هنوز مانده باشد، همین منتظر بودن ماه رمضان است، نه اینکه شیخ زاهدی باشم و شب‌نشین و سجاده مقام...اما...تابستان و ماه رمضان...بوته امتحان‌های خدا شده است یک دشت بزرگ...

-          -تابستان خر است

-          -قهوه که من نمی تونم بخورم

-          -کلا برو

-          -من: چرا؟

-          -خریدار استاتوست نیستم ;)

-          من: ما میگذاریم تو ویترین که مشتری‌ها ببینند و لذت ببرند
نخرند هم مهم نیست
روزی ما دست خداست

-          -مشتری نیستم آخه
      -میزنم تو سر مال

-          من: مشتری شم پیدا میشه، خدا بزرگه

خارج:
دائم به یاد قامت آن سرو کشمری
لرزد چو بید ما را قلب صنوبری
ناهید و تیر در رتبه کیستند
ای زهره تو را مه و خورشید مشتری...

مشتری، کاش مشتری ما هم بیاد...مشتری ما هست، ما فروشنده نیستیم...آ خدا جون، دنیای ما رو ببین و خودت بخر!
تو که کیمیا فروشی، نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی...

-          -زن می خوای!
     -این جوری نمیشه،;-)
    -
پس اون دانشگاه خراب شده به چه دردی می‌خوره؟!

-          من: یافت می‌نشود، گشته ایم ما...
     صبرمون زیاده...

-          -من شنیده ام این عه ریلیشین شیپ ها خرابه
      کلا باید آنتن گردون بگیریم
      یا دیش ها رو عوض کنیم
      یا چند تا ال ام بی اضافی هم بزنیم
     شاید از پس این پارازیتها بر اومدیم

-          من: سخت بود!

-          -خب تقویت کن گیراییت رو

-          -همین که نمی تونی زن بگیری!

خارج: موج روی موج میاید، امواج پشت امواج، یا باید شنا کرد، یا باید موج شکن داشت، یا باید موج سوار بود
ما موج سوار نبودیم و شناگر ماهر هم نیستیم، زورمان هم به موج شکنی نمی رسد...دانشگاه و فرصتهایش به درد موج‌سوارها می خورد، برای ما چالشهای دانشگاه مانده است...
اینکه گفته ام یافت می‌نشود، حکایت دارد مفصل. یک رمانی هست که خیلی دوستش می دارم، اسمش  قیدار است... یک سری جمله‌هایش، مهمان تمام گفتگوهای گعده‌های دوستانه ما شده است:

"...تو کار قیدار پشیمانی راه ندارد، قیدار هیچ وقت پشیمان نمی‌شود...من همیشه به تصمیم اول احترام می‌گذارم، تصمیم اولی که به ذهن‌ت می‌زند، با همه‌ی جان گرفته می‌شود، تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس...از تصمیم اول که رد شدی، باقی اش مزه ندارد...."

راست می‌گوید، مزه اش را دیده ام، تصمیم اول مزه اش ماندگار است...ردخور ندارد.

-          من: راستش، ما ریش داریم
     دیش نداریم

-          -این هم یکی دیگه از دلایل عدم موفقیت
     کسی زن آدم ریش دار نمیشه که!

-          من : آدم ریشه دار چطور؟

-          اونم زیادیش سخته، می چسبه به زمین
نمیشه باهاش پرواز کرد
اما ریشه‌ای که نگهت داره از این طوفانهای مد روز، خیلی خوبه...

-          من: خدا خودش بخیر کنه
من که همونم که بوده ام
چه قبل 84،
چه بعد 88
چه الان، هیچ وقت ادا در نیاورده ام...

-          من دارم دی سی میشم، نت م خره...

-          ...

خارج و داخل ندارد که، پرواز، ریشه می‌خواهد، درست است پریدن سخت‌تر می‌شود ولی محکم‌تر می‌پری...گاهی وقتها، خودشناسی از کف خیابان می‌آید کف گوگل!
خودم را می‌گویم، خودِ خودم. عطف به خیلی نوشتن‌هایم، دنیای ما، ترکیبی از گذشته و حال و آیندۀ ماست، بدون اینها، ترکیب، ترکیب نمی‌شود، نه باید گذشته را فراموش کرد، نه از حال غافل، و باید امید به آینده داشت...

باز از قیدار: ...خوش‌نامی قدم اول است..از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی است، قدم آخر گم‌نامی است...طوبا للغرباء
پ.ن. این بار این نوشته، حاصل گفتگوی من بود با یک دوست. گفتگو گاهی از خیلی از فکر کردن ها بهتر است....

پ.ن. یک روز کتاب می دن دست همه مون...اقرا کتابک...

تمت